

باران
باصدهزار تجربه دهقانِ پير گفت:
پژمردگان سربه گريبان خويش را
كز تشنگي به قبله كشيدند پاي خويش
اينك بشارتي است
از آفتاب پير
در مرز روشنايي وتاريكي
در حد فاصل نوميدي و اميد
اينك بشارتي است
آنگاه اشاره جانب خورشيد كرد و گفت:
خون موج مي زند
در ساحل معلق درياي آسمان
طولي نمي كشد همه سيراب مي شويم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر