۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

باران





































































باران

باصدهزار تجربه دهقانِ پير گفت:

پژمردگان سربه گريبان خويش را

كز تشنگي به قبله كشيدند پاي خويش

اينك بشارتي است

از آفتاب پير

در مرز روشنايي وتاريكي

در حد فاصل نوميدي و اميد

اينك بشارتي است

آنگاه اشاره جانب خورشيد كرد و گفت:

خون موج مي زند

در ساحل معلق درياي آسمان

طولي نمي كشد همه سيراب مي شويم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر