نگار
گُلِ سُهر و گُلِ اِسبي نِگارُم
گُتِ ازحوْدِ مُلا اَو تيارُم
مو ايلو تا قيومت تا بيي اِيّو
كنارِ حوّدِ مُلا ماندگارُم
*
گل سرخ و گل سفيد نگار من
گفت: از حوض ملا آب مي اورم
من اينجا تا قيامت تا بيايد او
كنار حوض ملا ماندگار هستم
نگار
گُلِ سُهر و گُلِ اِسبي نِگارُم
گُتِ ازحوْدِ مُلا اَو تيارُم
مو ايلو تا قيومت تا بيي اِيّو
كنارِ حوّدِ مُلا ماندگارُم
*
گل سرخ و گل سفيد نگار من
گفت: از حوض ملا آب مي اورم
من اينجا تا قيامت تا بيايد او
كنار حوض ملا ماندگار هستم
دو بيتي
شو مَهتُو و روشنا كيچَگون
تو كيچُو چَير ريسو نن , أيرونن
تو كيچُه از ميون دودُ و گون اَيْو
مه چارده ميون سارگونن
ترجمه:
شب و مهتاب و روشن كوچه هاست
توي كوچه مراسم چرخ ريسي است ( دختراني كه نخ مي ريسند )
ديد و بازديد شبانه توي كوچه از ميان دختران او
ماه چارده ميان ستارگان است
***
نُمالِ اسبي
نُمالِ اسبي اَت ري سُر سيا بي
دِهام گوْفتُه دو چِِلِّكت فيا بي
خُشا آن هُمدمِ چُند ريژُه با تو
چو عمر گل دريغا زي اَجا بي
چارقد سفيد
چارقد سپيدت (را)بر سر داشتي
دو گيسوي در هم بافته ات پيدا بود
خوشا آن همدمي چند روزه با تو
چو عمر گل دريغا زود تمام شد
***
بِكافت آخُر به غربت كار و بارم
بِشي ازدست صد افسوس يارُم
اُميْدُم نيست دي ريوَت بِگينُم
چو بِمَّردُم مَهِنج پا از مزارُم
افتاد به غربت آخر كارو بارم
رفت از دست صد افسوس يارم
اميدم نيست ديگر رويت ببينم
چون مردم مكش پا از مزارم
***
فِيا تا ريوِ از چُكّ چائِر
بدر نتّي كنار ريو تو فُر
بِچشم مُو قيومت تا هديري
اَلَوْ اَرْپا چايُر از سر
ترجمه :
نمايان است تا روي تو از گوشه چادر
بيرون نمي آيد پيش رو ي توآفتاب
در چشم من قيامت را تا بنمائي
برخيز بلند شو و بردار چادر از سر
بختِ گاي سَحَلُم نيست كه ديري به تو رَه
مُحرمي نيست غَم و غصهی دل بوُشم اَكَه
سایهی دولتِ قدِتو دِكافت تا اَسَرُُم
دِرَويْدُم به فلك فخر و به فُرناز و به مَه
نيست در دست مو دي چلّكِ كاراومدِ تو
كه هِكا در همه احوال زِكار مو گره
گَلگ و گاشُم همه از گاي خزون گر چه هِريْد
آيرِ عشقِ تو در دير ِ دل و جون مو هَه
مو دِ تهرونم و اين شهر پر از جنسِ جُهوُن
يكي اما به جُهوُنهي قد و بيلاي تو نَه
همهی عمر گرفتار فراق تو بَهُم
كِمتر از عمر گلِ سهر بِهِم با هُم اَمَه
اين دَمَت مهلت اگر هست و اَمون شادون بوُ
شايگان شادِهِ اِمرين مياكُن به سَبَه
بخت باد سحر گاهي را ندارم كه به تو راه دارد
محرمي ندارم كه غم و غصه دل را به او بگويم
سایهی دولت قد تو تامي افتاد بر سرم
میفروختم به فلك فخر و به آفتاب و ماه ناز
نيست در دست من ديگر گيسوي در هم بافته و كارامد تو
تا در همه احوال گره از كار من بگشايد
برگ و بارم همه از باد خزان گر فروريخت
آتش عشق تو در دير دل و جان من هست
من در تهرانم و اين شهر پر است از جنس زيبا
اما يكي به زيبايي قد و بالاي تو نيست
همهی عمر گرفتار فراق تو بودم
كمتر از عمر گل سرخ با هم بودنِ ما بود
اين دم اگر تو را مهلت و امان هست شادان باش
شايگان شادي امروز را به فردا مينداز
نگارِ گِهِشتي
تو پادشاه خُبوُني مو بي چُگوُم گدايت
اََ اين گَدا نظري كُر عوض هِگي زِخدايت
اگر به عقل دِنازند عاقِلونِ دو عالُم
مو بر خلاف دِنازم به عشقِ عقل رِبايت
دِريغْ بي تو بِشي عُمرُ وبي تو فين جگرُم بيْ
چو كُفتري دِكُتي پَرْ دِلُم هَيين به هَوايت
چطوراَرگري از دوُمنِ تو دست دلِِ مو؟
كه پَرُّپَرُ بريْدم گُلِ جَوونَه به پايت
به كان ديار بِكافتي تو اي نگارِ گِهِشتي؟
گُنُم هِكَردهُ دريغا رَهِ گِهِشتِ سَرايَت
كنار جويِ بُنِ پيُّه از كِشونِ كَلاگوُ
پَسينِ دوُژْ هِنِشتام به خيرْ كردُم اَيايت
چِروْ وِ گويشِ ده خور شایگان زِ تو روُشِن
عَتيقگي كه به ميراث ماندُه از پي و مايت
نگار بهشتي
تو پادشاه خوباني،من بي چيز گدايت
به اين گدا نظري كن،عوض بگير زِخدايت
اگر به عقل مینازند عاقلان دو عالم
من بر خلاف مینازم به عشق عقل ربايت
دريغ بي تو رفت عمر و بي تو خون جگرم شد
چو كفتري میزند پر،دلم هنوز به هوايت
چطور بردارد از دامن تو دست دل من
كه پر پر ريخت گل جواني به پايت
به كدام ديار افتادي تو اي نگار بهشتي
گم کردهام، دريغا راه بهشت سرايت
كنار جوي بن پده از كشتخوان كلاغو
عصر ديروز نشستم به خير كردم به يادت
چراغ گويش ده خور شایگان از تو روشن است
بضاعتي كه به ميراث مانده از پدر و مادرت