بختِ گاي سَحَلُم نيست كه ديري به تو رَه
مُحرمي نيست غَم و غصهی دل بوُشم اَكَه
سایهی دولتِ قدِتو دِكافت تا اَسَرُُم
دِرَويْدُم به فلك فخر و به فُرناز و به مَه
نيست در دست مو دي چلّكِ كاراومدِ تو
كه هِكا در همه احوال زِكار مو گره
گَلگ و گاشُم همه از گاي خزون گر چه هِريْد
آيرِ عشقِ تو در دير ِ دل و جون مو هَه
مو دِ تهرونم و اين شهر پر از جنسِ جُهوُن
يكي اما به جُهوُنهي قد و بيلاي تو نَه
همهی عمر گرفتار فراق تو بَهُم
كِمتر از عمر گلِ سهر بِهِم با هُم اَمَه
اين دَمَت مهلت اگر هست و اَمون شادون بوُ
شايگان شادِهِ اِمرين مياكُن به سَبَه
بخت باد سحر گاهي را ندارم كه به تو راه دارد
محرمي ندارم كه غم و غصه دل را به او بگويم
سایهی دولت قد تو تامي افتاد بر سرم
میفروختم به فلك فخر و به آفتاب و ماه ناز
نيست در دست من ديگر گيسوي در هم بافته و كارامد تو
تا در همه احوال گره از كار من بگشايد
برگ و بارم همه از باد خزان گر فروريخت
آتش عشق تو در دير دل و جان من هست
من در تهرانم و اين شهر پر است از جنس زيبا
اما يكي به زيبايي قد و بالاي تو نيست
همهی عمر گرفتار فراق تو بودم
كمتر از عمر گل سرخ با هم بودنِ ما بود
اين دم اگر تو را مهلت و امان هست شادان باش
شايگان شادي امروز را به فردا مينداز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر