۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

باران





































































باران

باصدهزار تجربه دهقانِ پير گفت:

پژمردگان سربه گريبان خويش را

كز تشنگي به قبله كشيدند پاي خويش

اينك بشارتي است

از آفتاب پير

در مرز روشنايي وتاريكي

در حد فاصل نوميدي و اميد

اينك بشارتي است

آنگاه اشاره جانب خورشيد كرد و گفت:

خون موج مي زند

در ساحل معلق درياي آسمان

طولي نمي كشد همه سيراب مي شويم.

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

واژه نامه گويش خوري






































پيشگفتار

رشد تکنولوژی و ارتباطات گسترده از جمله دستاورد های خیره کننده بشر در جهان امروز است.رشد دانش بشری در زمینه انفورماتیک وتبادل اطلاعات در سالیان اخیر بقدری چشمگیر است که هر سال برابر یک قرن دچار تحول ودگرگونی گردیده است.نقش ارتباطات در رشد و دگرگونی وتبادل دانش و فرهنگ بشری انکار ناپذیر است.فرهنگ مشترک جهانی که در شکل گیری آن همه ملتها و قومیت ها نقش دارند از آرزوهای دیرینه آدمی است.اماّتبادل نابرابر اطلاعات بین کشورهای توسعه یافته و کشورهای در حالِ توسعه حاکی از نقش کمرنگ و نابرابر این کشورها در فرهنگ جهانی است.رشد تکنولوژی،رواج شهر نشینی،تبادل نابرابر اطلاعات آسیب های جدّی بر فرهنگ های عمدتا شفاهی این کشورها وارد کرده است.فقط دربخش زبان بسیاری از زبانهای رایج دنیا در قرن گذشته منسوخ شده و پیش بینی می گردد تا پایان قرن حاضر نهایتا كمتراز سی زبان زنده در دنیا رایج باشد. تنوع شرایط اقلیمی وجغرافیایی کشور،فرهنگهای گوناگون و متنوعی را موجب گردیده است. در کشور ما هم بعلت ویژگیهای فرهنگ شفاهی و عدم ثبت و ضبط و ارائه آن در سالهای اخیر باعث حذف بخش قابل توجهی از فرهنگ شفاهي بخصوص در بخش موسیقی گردیده است.مهاجرت بي رويه روستائیان به شهرها ،ارتباط شهر وروستاودر نتیجه آن تائیر پذیری فرهنگ روستائی از فرهنگ شهری والتقاط فرهنگها(همانند تاثیرپذیری یکسویه کشورهای در حال توسعه ازکشورهای توسعه یافته)خود از عوامل آسیب پذیری فرهنگ هاست.

رشد تکنولوژی وتغییر در نحوه زندگی، تغییردر مشاغل و حذف روشهای دستی انجام کارهاو خود باعث تخریب درفرهنگ مرتبط با مشاغل و حذف آنها گردیده است. بعنوان مثال در اوسانگ دیزیگو (باتوجه به حذف روشهای انجام کارکرباس بافی در خور)بسياري از واژه ها وعبارات مطرح شده منسوخ شده وکاربری ندارند.به همین ترتيب دربخش کشاورزی(تقسیمات آب،آبیاری،کشت وکار ،واژه ها، عبارات و فرهنگ مربوط به آن) وصنایع دستی از جمله(پارچه بافی ،حصیربافی،سبد بافی،زنبيل، لیف و...)بخش ساختمان، اموراغذیه وپخت نان،اموردام ورویش گیاهی و...

بدیهی است در هر مورد با تغییريا حذف روشهای انجام کارفرهنگ و واژه های مربوط به آن منسوخ می گردد.در برخی از کشورهای توسعه یافته علیرغم توسعه تکنولوژی واستفاده از فن آوری های پیشرفته بمنظور حفظ فرهنگها، پاره ای از مشاغل و اماکن با شرایط سنتی حفظ می گردند. مثلا در فرانسه کالاهایی با مارک HAND MADE و به روش سنتی تولید والبته باقیمتی بیشتر عرضه می گردندیا نان با روش سنتی در مکان هایی طبخ و عرضه می گردد.بنابر این یکی از راههای حفظ فرهنگ واژگانی مشاغل حفظ شیوه های انجام کارها در قالب سنتی است. البته در مقیاسی بسیار کوچکترو موزه اي.علل ضرورت گرد آوری وحفظ فرهنگ شفاهی در حیطه این مقدمه نمی گنجد.قدر مسلم آن است این مهم بخشی از هویت ماست و حفظ وصیانت ازآن برعهده نهادهاي دولتي است که معمولادرایران امیدی به حمایت نمی رود. در خصوص ثبت و حفظ فرهنگ شفاهی منطقه خور و بیابانک اقداماتی انجام شده که معمولا باهمت شخصی افراد انجام شده که در راس آنها آثار عبدالکریم حکمت یغمایی است. گویش خوری بعلت شرایط اقلیمی خاص کمتر دچار آسیب گردیده است. ازاين نقطه نظر حفظ واژه هاي خوري حائزاهميت است. واژه های خوری اولین بارتوسط دكتر بهرام فره وشي مورد بررسی قرارگرفت ودركتابي به همين نام منتشر گرديد. این کتاب علیرغم آنكه حاوي نکات مثبت درجهت شناخت گویش خوری است بدلایل عدم تسلط نگارنده به گویش خوری دچار اشکالات فراوانی در تلفظ واژه ها بوده بعلاوه بسیاری ازواژه هادر آن ثبت نگردیده است. چراغ گويش خوري درحال خاموشي است و به قول معروف چراغي است كه فتيله مي سوزاند. واژه نامه گويش خوري حاصل تلاش چند ساله پدرم می باشد. مصادر افعال خوري و صرف تعدادي از آنها به ضميمه دو منظومه شعربه گويش خوري به همراه ترجمه فارسي آن به عنوان نمونه هايي از گويش منظوم خوري در اين دفتر آمده است.

بدیهی است که فرهنگ مذکورنيز خالی از اشکال نبوده وبازنگری آن بعلت مشکلات بینایی پدرم میسّر نگردید.ترتیب الفبایی واژگان درپاره ای مواردرعایت نشده است.بعلاوه ممکن است پاره ای از واژه هااز قلم افتاده باشدکه با راهنمایی دوستان در چاپهای احتمالی بعدی اصلاح خواهد شد.درپايان ازدوست عزيرم جناب آقاي اسماعيل جنتي كه چاپ اين كتاب را برايم ميسّر نمود تشكر مي كنم.

پيشگفتار مولف

گويش خوري وزبان فارسي توامان در من تولديافته اندو آغاز اين دو از روزگار گاهواره كه مادر يك حرف و دو حرف برزبانم مي نهادو در همان

حال ترنّم لالاييهايش در گوشم:

لالا گُلُم لالا

توآروم ٍ دلُم لالا

بِمي ني بَر مو اين شالا(بماني براي من انشاالله....)

وپا به پاي گويش خوري، ياد گيري سخن فارسي از پدر و او اين شيوه را از پدر و مادرش به ميراث داشت كه با پدرش به فارسي و با مادرش به گويش خوري گفت و شنود داشت.

واژگان بسياري در گويش خوري وجود داردكه مادرم در دوران كودكي من با گويشگران خوري داشت كه امروز از قلمرو گويش خوري به كلي حذف شده است . عنوان مثال: آفوك يعني آه

آفوك در بساطِ نيست. آه در بساطش نيست.

آمًحًل يعني آن وقت ..

يا بارٍ دل كٍمتُر كه به شخص مصيبت ديده گفته مي شد و او در پاسخ ميگفت:نَگيني (نبيني)

يعني تو (بارِ دل)نبيني.

عبارت ديگر:

دٍشكُرِ پُرَمونَم دِبو

كه درهنگام احوالپرسي دونفراز يكديگر به كار برده مي شدو مفهومي

معادل اين معني داشت . دل ما برايتان بسيار تنگ شده و طرف مقابل جواب مي داد: اَمَه گِيشتُريعني ما بيشتر دلتنگ شما شده ايم.

يا عنواني كه به انگشتان دست داده مي شدو شروع آن از انگشت كوچك يعني كليچ بود و به انگشت بزرگ يعني انگشت شست ختم مي گرديد.كه در جاي خود در كتاب آمده است.

در منطقه خور چهار گويش متفاوت از يكديگردر چهار محلِ خور فرّخي-گرمه ايراج وجود دارد.

خور و فرخي با اين كه فاصله اي اندك از يكديگر دارند (18كيلومتر)داراي دو گويش و دو لهجه اند. وچون تفاوت دو گويش اندك است گويش هاي يكديگر را فهم و درك مي كنند.بعضي از واژگان اين دو گويش با هم تفاوت بنياني دارندمانندواژه عروس كه در فرّخي آروَس ودر خور گَهي گفته مي شود

(غالب واژه هايي كه در زبان فارسي حرف اول آن(ب)است درگويش خور ي به "گ"بدل مي شودبااين توجيه واژه گَهي در فارسي بَهي است و كودكان خوري هر چيز زيبايي را پهي ميگويند كه قاعدتا بايد همان بَهي باشد.

غالب واژه هايي كه در فارسي حرف اول آن" خ" ميباشددر گويش خوري به "ف"يا "ه"بَدَل مي گردندو چنانكه قبلا ذكر شد واژه هاي فارسي كه حرف اول آنها"ب"است .در گويش خوري حرف "ب" به حرف "گ" بدل مي گردد.

خوردن= فاردُن

خوابيدن= فافتُن

خواهر= فار

خون= فين

خورده = فارده

خورشيد(خور)= فُر

خودم= فُم

خود به خود= فُ به فُ

خُرما = هُرما

خوشه= هوژ

خوشَكي= هوژي

خُسبيدن= هوسيُّن

خَدِشكَن= هِشكِنُه

بادبزن =گارُم

بادام= گايم

باران= گارون

باد = گا

بَر(پهلو)= گُر

برگ= گلگ

بَنَه= گَنو

بين=گين(بن مضارع از مصدرديدن)

بَس= گُس

بَد= گَد

بيست(20)= گيس

بيشتر= گٍشتُر

بازي = گازي

بچه =گُچّه

بزرگ= گُزُر

بانگ(اذان)=گانگ












۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

خورما باد در امان خدا

شهرشيرين بَرانِ سبز كُلا

شهر ميرِسخنوران يغما

شهرِدهزيري وكلاغويي(1)

هر دو راخورمسكن وماوا

*****

مخلص كوچيان دهزيرم

ازشما دل چگونه برگيرم

به كلاغوئيان ارادتمند

من مريد شما،شما پيرم

*****

دير پائي به روزگاران چيست؟

كري و كوري و زمينگيري است

باشد آنكس به خير عاقبتش

كه مصون از مصيبت پيري است

*****

مي كِشم من مصيبت پيري

كري و كوري و زمينگيري

پيري آرد به ياد كودكيم

اينك از كودكيم تصويري

*****

سه وجب بيش و كم مرا بالا

مي نهادم به كوچه تازه پا

"باغ لردو"(2)بهشت اَمنِ من

نخل گسترده سايه اش طوبا

***

فصل پاييز،اوّل آبان

شست(3) عروسش عروس نخلستان

درحلاوت زِ انگبين خوشتر

رُطب ِ تُتك(4) ونيمباي آن

*****

بعد هفتاد سال از آن ايّام

طرح ........... شد اعلام

بودمشمول ِباغ لردو، طرح

طبق آن طرح ،لاجرم اقدام

*****

حكم تخريبِِ باغ ......... داد

تا كند جاده اي در آن ايجاد

منهدم تُتكِ نازنينش شد

شست عروسش زِپاي دراُفتاد

*****

نفراتِ(5) نخيل ديگر هم

كشته ومنهدم شدند ازدم

از خدشكن(6) بگير تا زارَش(7)

زردگينبا(7)ونيزهسته بم(8)

*****

باغ لردو مِنا و ذبح عظيم (10)

قتل هر نخل از حسين كريم(11)

بهرِقطع نخيله او مي گفت:

بايد اذن ِخداي، ربّ ِ رحيم

***

نيست تشخيصِ ناصواب و صواب

اندرين باب بامنِ ناباب

خردِ جمعي آنچه حكم كند

نافذ آن است يا اولي الالباب

*****

سرزد از ژرفناي قله طين(12)

چشمه اي چندبر فراز زمين

از نخيلات حلقه اي سرسبز

اينك آن قلّه را حصار حصين

*****

قل هوالله وتبّت،آبشكو(13)

هريكي داشت آبكي در جو

همه خشكيده اند وديگر نيست

سرِتل غيرِ آبِ درياشو(14)

*****

شُرب ازين چشمه باغِ لردو را

قرن ها بوده است تاحالا

بگذرد قرن هاي ديگر هم

سَرِتَل چشمه باز پابرجا

*****

زيرِتل را دوچشمه است مقر

آورم نامشان درين دفتر

سلخگان(15) است و نيز جمجمه(16)است

چون دوچشمند قُرب يكديگر

***

سَرِ تَل چشمه ها چوكرد ظهور

درپي آن پديد آمد خور

نيست تاريخ اين دو پيدايش

در كتابي كتيبه اي مسطور

*****

حفر كردند خيّرين خبير

قنوات كلاغو ودهزير

عَطش دشت تشنه بنشاندند

زير اين آفتاب داغ كوير

*****

آب دهزير را مقام ظهور

بود پاياب لرد(17) در ده خور

مشرب كوچي و كلاغويي

آبخوردِ اُناثُ و نيز ذُكور

*****

بارها رفته ام درآن پاياب

بَركشيدم به دوش، مشكِ آب

يادِ آن روزهاي خور به خير

كه نيايد دِگر مگر درخواب

*****

همه بودندپاك در طينت

هيچكس را نبود انانيّت(18)

درِهر خانه اي كلوني(19) داشت

بي كلون نيزداشت ،امنيّت

***

خور بود آن مدينه بي چون

آرمان شهر(20)، شهر افلاطون

بنگريدش به چشم عبرت بين

به چه روزي فتاده است كنون

*****

شهر در دست عده اي اشرار

دزد دكّان وخانه و انبار

محتسب عاجز است و قاضي هم

كه بر آرند ازاين گروه دمار

*****

جنگ برد از جهان ما بركات

در تباهي بنين شدند و بنات(21)

از جهنم نمي هراسد كس

به جوي كس نمي خرد جنّات

*****

آب دهزير شد فسانه درد

دل دهقان و دشت را خون كرد

خود مگر درد خويشتن گويد

كه به روزش چه روزگار آورد

*****

در حريمش زراه غير حلال

هر كه دستش رسيد كرد اخلال

كرده اند از طريق شق النّهر

باغ و بستان و نيز غرس نهال

وضع پاياب ها خراب شده

آب ،آلوده بي حساب شده

ديگر اين آب نيست مي رود از جو

جو گذرگاه منجلاب شده

*****

سلب موضوع شد زهر پاياب

كه به هر خانه متّصل شد آب

سر آب "دغو"(22) سلامت باد

المدام المدام يا احباب(23)

*****

سخنم ختم مي شود به دعا

مرغ آمين بود مگر گذرا

دور ازاين خطه باد دزد و هيز

خور ما باد در امان خدا

******

1-دهزيرو كلاغوبه: دو منطقه خور گفته مي شود دهزيري هادر شرق و كلاغوبي ها در غرب خور زندگي مي كنند. به مالكان كلاغو كلاغوئي يا بالوني مي گويندو به مالكان دهزير ، دهزيري يا كوچوني گفته مي شود

2- باغ لردو ( lardu): در خور به ميدانگاه لرد گفته مي شود و لردو مصغر آن است

3-شست عروس: خرماي نيم رس اين نخل سرخ رنگ است و شبيه شست حنابسته عروس است.

4-تُتْك totk: نام يكي از نخل هاي معروف اين باغ است .

5-نفرات nafarat: جمع نفر و معدود است براي انسان و شتر و نخل يك نفر شتر = يك نفر نخل يك نفر انسان

در بين نباتات تنها به نخل اطلاق كُشتن مي شود هنگامي كه قسمت سبزينه نخل كه در بالاي تنه قراردارد قطع مي شود

6-خدشكنxadeskan: معروفترين نخل خور

7-زارشzaras: نخل معمولي

8-زرد گينباzardginba: از نخلهاي مشهور خور كه خرماي آن زرد رنگ است

9-هسته بمhastehe bam: در خور به آن تمبونtembun گفته مي شود.

10-ذبح عظيم: اشاره است به اين آيه از قرآن كريم وفديناهُ بذبح عظيم

11-حسين كريم: مالك باغي كه در طرح ..... قرار داشت و تخريب شد او از واژهُ "لينه" كه در قرآن كريم آمده است استنباط نوعي نخل مي كرد كه نبايد بدون اذن خداوند قطع گردد

12-قله طين: قله خاك و اصطلاح رايج آن در خور "سر تل"

13-قل هواله وتبت: نام دو چشمه كوچك بودكه بواسطه اندك بودن آب آ ن ها بنام سوره هاي كوچك قرآن نامگذاري شده آبشكو نيز از جمله همين چشمه هاست كه اندك آبي دارد .

14-دريا شو daryasu: محلي است در پائين تل كه سابقا" آسياب و غسالخانه در آنجا قرار داشت

15-سلخگان salxgan: نام چشمه اي است در وسط نخلستان با فاصله اي اندك از تل

16-جمجمهjomjoma: اين چشمه نيز در كنار سلخگان قرار دارد

17-پاياب لرد: مظهر آب دهزير

18-انانيت: خود نمائي كردن

19-كلون: قفل چوبي، در خور به آن كُلين گفته ميشود

20- آرمان شهر: مدينه فاضله

21- بنين و بنات: پسران و دختران

22- دَغوdaqu: نام مزرعه اي است در 24 كيلومتري خور كه آب مورد نياز كليه اماكن خور امروز از آنجا تامين مي گردد

23-المدام المدام يا احباب:

مصرعي است ازيك غزل معروف خواجه حافظ به مطلع:

مي دمد صبح وكله بست سحاب ( الصبوح الصبوح يا اصحاب)

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

مجد مجنون






























مجدالعرفا

ابوالقاسم فرزند ميرزا حسينقلي يكي از شعراي خور بيابانك است در سه سالگي پدر را از دست داد.در جواني با "زيبا" دختر حاج سليمان ازدواج كرد.از مجد دو دختر به نامهاي " حميده" و "سكينه"و پسري به نام "عبدالحسين" در وجود آمد.

سكينه مادر من و حميده مادر همسر من بودند.

ميرزا ابوالقاسم به مجد،مجدالعرفا،و مجد مجنون نيز مشهور است.خطي خوش داشت.و با ميرزااسماعيل هنر" معتمد ديوان"مراوده و مشاعره مي كرد. قطعه بالا( كه من در سال 1340 يادداشت كرده ام )را هنر براي وي سروده است.

مجد العرفا و الادبا و الشعرا

مانند تو كمتر آفريده است خدا

در شعر و ادب كسي نديده است چو تو

درخورِ بيابانك بعد از يغما

در زادگي وشرافت و اصل و نسب

هستي تو زاقران و اماثل والا

اوصاف حميده ات(1)به نيكي مشهور

اخلاق سكينه ات(2)به خوبي پيدا

پيرانه سر از بخت جوان برخوردار

باصورت زشت بهره مند از زيبا(3)

بينا به محسنات اخلاق كسان

وز ديدن عيب ناكسان نابينا

اي سرور من اگر اجازت بخشي

در حضرت عالي تو عرضي است مرا

درباره ي"شايگان"(4)بفرما پدري

مگذار شكسته دل بخوابد تنها

***

1و2-حميده و سكينه دختران مجد

3-زيبا همسرمجد

4-عبدالحسين شايگان(پدرم) كه سكينه را به همسر داشت


۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

سخني از دل و نقشي از خاطرات

دل تنگم خدايا پرده درشد

صبوري از دل تنگم بدر شد

سر آرم زندگي، جان بر لب آرم

زدل تا كي غمم بر لب نيارم

دگر از خور ماندن گشته ام سير

ز دمسازي نا اهلان شدم پير

خوشا بيگانگي از اين شناسان

شناسايي زهي با ناشناسان

مرا اين بس، نمايم آنچه هستم

اگر ديوانه ام يا عاقلستم

ريا كاري نكردم پيشه خويش

كه در عمرم نبردم كاري از پيش

نمي رنجم گرم ديوانه خوانند

نمي بالم گرم فرزانه دانند

شماتت باشد آن ، و ينهم تملق

نه زان رنجم نه بر اينم تعلق

خوشا دوري كه تا اينان نبينم

دورنگي هاي كج بينان نبينم

***

به اَروَر ماندنم دلشاد بودم

زِهر درد و غمي آزاد بودم

تلطُفها كه بنموداست شهداد

نخواهم برد تا هستم من از ياد

در آن منزل كه سكني من گزيدم

زصاحبخانه احسانها بديدم

بجاي مادرم بد همسر او

چو خواهر با برادر دختر او

اگر صد سال در شهري نشيني

صفاي ده نشيني را نبيني

دو رويي و ريا در كارشان نيست

بجز مهر و وفا پندارشان نيست

***

فريبا منظري كوه سَره داشت

زيك جانب فقط آن كوه ره داشت

زفرق كوه تا پا آبشاري

شب و روز اندر آنجا بود جاري

صداي آبشارش بود بسيار

به از چنگ و نوا و نغمه‌ي تار

به روز جمعه و ايام ديگر

شدم آنجا كنم تا خستگي در

اداره داد ازآنجا انتقالم

شدم آواره با اهل و عيالم

***

چو اندرفرخي افتاد بارم

مدير مدرسه گرديد يارم

من از احسان حسن اله شادم

نخواهد رفت احسانش ز يادم

مزاح و بذله گوييهاي اورا

صداقتها ، درستيهاي اورا

چه حاصل چون درستي و صداقت

در اين كشور دهد معني حماقت

دوسالي كاندر آنجا كار كردم

بُنه از فرخي هم بار كردم

بسوي مصر گرديدم روانه

ببينم تا چه مي سازد زمانه

***

خوشا مصر و خوشا آب و هوايش

دلم پرمي زند دايم برايش

گهي با عامري گاهي صفايي

گهي دمساز با حاجي طاغي

گهي بهر تفرج در فرح زاد

ببزم عامري بد خاطرم شاد

من و ناصر پسين و بامدادن

گرفته دست هم سر در بيابان

گهي بر روي ماهوري لميده

به دامان طبيعت آرميده

به روي كوهي از شن برشده گاه

سواد ده هويدا گشته ناگاه

قرين ناز و نعمت خانه ام بود

فراهم برگ و آب و دانه ام بود

***

خدا رحمت كند مرحوم حشمت

به مردم كرد او بسيار خدمت

توكل كرد و همت هم بر آن شد

به ريگ كلّه تا آبي روان شد

به سال يكهزار و سيصد و هشت

ز كاريز آب آن شد جانب دشت

نهالي كشت و اشجارش بر آمد

در آنجا بود تا عمرش سر آمد

كنون از نخل و بادام است و انگور

بر و بار و ثمر بسيار موفور

بود خربوزه اش چون شربت ناب

بسي مرغوبتر از سين گرگاب

سراسر مردم اين خطه دانند

ندارد گندمش هم مثل و مانند

بسي خون جگرخوردن ببايد

كه تامصري زشنزاري برايد

***

دريغا من شدم از مصر هم دور

ندارم يار و غمخواري در اين خور

به جرم آنكه از آزادگانم

زبار زور شانه مي رهانم

خميدم گرچه از بار زمانه

به زير بارِ زورم نيست شانه

بماندم سالها در روستاها

نبينم تا از اين سان ماجراها

نه مال وقف خواهم نه رياست

ندانم هيچ رندي و سياست

خدا داند كه جز آموزگاري

نكردم پيشه ديگر هيچ كاري

غلط كردم به فرهنگ آمدم من

ز جور ناكسان تنگ آمدم من

ندارد ارزشي ده سال تحصيل

زپيماني نخوانم گشت تبديل

سخن تنها ز تحصيلم ندارم

كه ده سال دگر پيشينه دارم

به پيماني نبايد داد اضافات

كه تا جانش در آيد از مكافات

مگر ترك است پيماني ، تتاراست

كه در چشم وزير اينقدر خوار است

گناه من كه در خورم بزادنند

چه باشد كه مزايايم ندادند

مگر شوري آب چشمه ي خور

نمي ايد به كام بوميان شور

عجيبا زهر در كام يكي خوش

به كام ديگري سمّ است و ناخوش

بلي، دستي كه گشت از آتشي دور

چه داند حال آن كز دود شد كور

اميدم نيست زينسان سازماني

بساماني رسم يا خانماني

ششم سال است زخم روده دارم

خيال و فكر نا آسوده دارم

پس از ده سال خدمت در مقابل

مرا رنجي چنين گرديده حاصل

ندارم مال تا در مان نمايم

نه مرگ آيد كه ترك جان نمايم

بود عمر معلم مرگ تدريج

زانديشه كلافه گردم و گيج

شكايت كردن از ما گرچه خوش نيست

اذيت هم به ما انصاف و هش نيست

سه صد تومان دهندم آخر ماه

زدستم مي رود تا گردم آگاه

درآمد اندك و ارباب كالا

برد هر روز نرخ جنس بالا

به غير از من كه قدرم كاست هرآن

بهاي هر چه بُد شد جمله چندان

زِاشعارحبيب آن شاعر راد

در اين ناراحتي ها آيدم ياد

"در اين بازار نشناسنده گوهر

كند خر مهره را با دُر برابر

اميني، بخردي،داناي راهي

بدين سيرت كه هستي روسياهي

كري،كوري،شترديدي نديدي

بدين صورت كه باشي روسپيدي"

***

دوطفل خرد اندر خانه دارم

گلستان زآن دو تا كاشانه دارم

بود ناصر مهين فرزند بنده

كه بر لب دارد اوهمواره خنده

دهاد او را خدايش دانش و جاه

نماياند رهش را نيك از چاه

نگردد او گرفتار اداره

بينديشد ز ديگر راه چاره

خدايم داد از آن پس دختري باز

مليح و مهربان شايسته ي ناز

به خانه چون در آيم از دبستان

شوند اين دو مرا شمع شبستان

دمي آسايم از رنج زمانه

شوم فارغ زدخل و خرج خانه

مرا از زينت دنياي فاني

شده اين دو ذخيره از جواني

بود نزديك طفلي ديگر آيد

چو آن دو فتنه گربازيگر آيد

اميدم هست هر سه سالم وپاك

بماننداز گزند چشم ناپاك

22بهمن ماه 1340





























يك نامه

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

سياه مشق

سياه مشق

كويران




































كويران

تافروزند اختران زفراز

بر كوير، اين نمك ستان فرود

سايه ي نخل سرفراز خور

باد بر دشت و كشتخوان ممدود

همچو ارديبهشت آبانش

دشت رنگين ز سبز وزردو كبود

شب ز آواي چرخ ريسانش

دشت اندر سماع باد وسرود

نازم آن فقر عامه اندر خور

كه فقيري مقّدر همه بود

ستم بالسّويه عدل بود

نتوان ظلم اگر ز دهر زدود

كاشكي پاك زاستحاله مرا

بعد مرگ آن نمك ستان فرمود

به كويران سلام باد سلام

به كويران درود باد درود محمدشایگان


گزينه اشعار



۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

سفر به خور


من آن دور از ديار آشنايي

كه جز غربت نبردم ره به جايي

بر آن بودم كه نوروز و شب عيد

نمايم با پدر ديدار تجديد

فتاده است اوكنون بالاي هشتاد

دلم لرزد بر او چون بيد از باد

اگر چه باچنين سن خوب مانده

به نسبت سالم و مطلوب مانده

نه پيري مي شناسد نه جواني

اجل در مي رسد چون ناگهاني

***

بدين سودا كه روزي چند درخور

بگيرد جاي انده،شادي و سور

پگاه "گرگ و ميش" نوبهاري

كه چيره روشني گردد تباري

به نخلستان زنم در خلوت صبح

كه بينم از"سرتل"طلعت صبح

بريزد آفتابش سوده‌ي زر

برآن خرمابنان از سوي خاور

هوا، تر اندكي گر شد زباران

صفا دارد كنار كشتزاران

طبيعت گونه گون دارد نشاني

براي من از ايام جواني

***

شود هرشب پدر چون در مناجات

به در گاه خدا با عرض حاجات

زديده باز داردخواب شبگير

كه گر مرد رهي ، راه طلب گير

سكوت زنگي شب را شكسته

كه مي گرددزشب آزرده، خسته

زآوا خفتگان بيدار سازد

مگر او كار شب را زار سازد

خروشي از شب آهنگي است هر شب

شبيخون از تبرخون نيزبرشب

نسازد با درازيٍ شب تار

دل غمگين و چشم مانده بيدار

***

امان از درد جانفرساي پيري

چه دردي؟ درد درمان ناپذيري

عمارتهاي تن فرسود هريك

فتاده بيخود و بيهوده هريك

مصيبت بيشتر گردد به پيري

آگر سر بار آن گردد فقيري

زچشم مردم اندك اندك افتي

آگر سقراط هستي،حرف مفتي

خداوندا چنين پيرم مگردان

تهي دست و زمينگيرم مگردان

***

تصّورهاي رنگين نيز ازاين دست

به لوح خاطر من نقش مي بست

كه روزي خوش ره صحرا بگيرم

كنار از مردم دنيا بگيرم

به صحرايي به دردم آشنايي

بنالم از غم و درد جدايي

جدايي چون بخاطر آورم؟ چون

جگرخونم، چگرخونم، چگرخون

شب آدينه اي هم يادِ مادر-

-كنم بر گور سرد او نهم سر

زدست روزگاران دورويه

كنم آهسته اندر خويش مويه

ببارم بر مزارش گوهر اشك

نمايم تربت او را تر از اشك

از ان پس با رفيقانم نشستي

كه بنيادي نمي بينم به هستي

بدين انديشه ها با اهل خانه

بسوي خور گرديدم روانه

***

نمي گويم چه ديدم باز از خور

همان بهتركه اندر پرده مستور

در و ديوار،نفرتبارگشته

به چشمم خور همچون خارگشته

شدم راضي بخوابم زير موشك

به يك تيپا شوم از اين جهان دك

***

زمن بشنوكه در اين روزگاران

نبيني جز دغل بازي ز ياران

به خود هرگز مده از خور وعده

كه مرغت مي كند تخم دو زرده

دم گاوي بدستت گرنه بند است

نمي پرسد خرت را كس به چند است

شود هر آشنا بيگانه با تو

ستيزد بي جهت خصمانه با تو

نميدانم بدي از ذات من خاست

بدي يا آنكه اندر ذات آنجاست

همين دانم كه مولاناي ما گفت

مرو دِه كه شوي با احمقان جفت(1)

وگر رفتي بزن بر طبل"طاهر"

كه در خور است طاهر(2) "گنج نادر"(3)

***

به ده رفتن خدايا توبه توبه

قلم گردد مرا پا توبه توبه

هزاران شوق اندر رفتنم بود

پشيمانتر زسگ برگشتنم بود

1367/9/2

1- مولوي گويد: ده مرو ده مرد را احمق كند

مرد حق را كافر مطلق كند

2- ديوانه معروف و بي آزار خور

3- گنج نادردر تاريخ معروف است و " نادر" ايهام است.