۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

سفر به خور


من آن دور از ديار آشنايي

كه جز غربت نبردم ره به جايي

بر آن بودم كه نوروز و شب عيد

نمايم با پدر ديدار تجديد

فتاده است اوكنون بالاي هشتاد

دلم لرزد بر او چون بيد از باد

اگر چه باچنين سن خوب مانده

به نسبت سالم و مطلوب مانده

نه پيري مي شناسد نه جواني

اجل در مي رسد چون ناگهاني

***

بدين سودا كه روزي چند درخور

بگيرد جاي انده،شادي و سور

پگاه "گرگ و ميش" نوبهاري

كه چيره روشني گردد تباري

به نخلستان زنم در خلوت صبح

كه بينم از"سرتل"طلعت صبح

بريزد آفتابش سوده‌ي زر

برآن خرمابنان از سوي خاور

هوا، تر اندكي گر شد زباران

صفا دارد كنار كشتزاران

طبيعت گونه گون دارد نشاني

براي من از ايام جواني

***

شود هرشب پدر چون در مناجات

به در گاه خدا با عرض حاجات

زديده باز داردخواب شبگير

كه گر مرد رهي ، راه طلب گير

سكوت زنگي شب را شكسته

كه مي گرددزشب آزرده، خسته

زآوا خفتگان بيدار سازد

مگر او كار شب را زار سازد

خروشي از شب آهنگي است هر شب

شبيخون از تبرخون نيزبرشب

نسازد با درازيٍ شب تار

دل غمگين و چشم مانده بيدار

***

امان از درد جانفرساي پيري

چه دردي؟ درد درمان ناپذيري

عمارتهاي تن فرسود هريك

فتاده بيخود و بيهوده هريك

مصيبت بيشتر گردد به پيري

آگر سر بار آن گردد فقيري

زچشم مردم اندك اندك افتي

آگر سقراط هستي،حرف مفتي

خداوندا چنين پيرم مگردان

تهي دست و زمينگيرم مگردان

***

تصّورهاي رنگين نيز ازاين دست

به لوح خاطر من نقش مي بست

كه روزي خوش ره صحرا بگيرم

كنار از مردم دنيا بگيرم

به صحرايي به دردم آشنايي

بنالم از غم و درد جدايي

جدايي چون بخاطر آورم؟ چون

جگرخونم، چگرخونم، چگرخون

شب آدينه اي هم يادِ مادر-

-كنم بر گور سرد او نهم سر

زدست روزگاران دورويه

كنم آهسته اندر خويش مويه

ببارم بر مزارش گوهر اشك

نمايم تربت او را تر از اشك

از ان پس با رفيقانم نشستي

كه بنيادي نمي بينم به هستي

بدين انديشه ها با اهل خانه

بسوي خور گرديدم روانه

***

نمي گويم چه ديدم باز از خور

همان بهتركه اندر پرده مستور

در و ديوار،نفرتبارگشته

به چشمم خور همچون خارگشته

شدم راضي بخوابم زير موشك

به يك تيپا شوم از اين جهان دك

***

زمن بشنوكه در اين روزگاران

نبيني جز دغل بازي ز ياران

به خود هرگز مده از خور وعده

كه مرغت مي كند تخم دو زرده

دم گاوي بدستت گرنه بند است

نمي پرسد خرت را كس به چند است

شود هر آشنا بيگانه با تو

ستيزد بي جهت خصمانه با تو

نميدانم بدي از ذات من خاست

بدي يا آنكه اندر ذات آنجاست

همين دانم كه مولاناي ما گفت

مرو دِه كه شوي با احمقان جفت(1)

وگر رفتي بزن بر طبل"طاهر"

كه در خور است طاهر(2) "گنج نادر"(3)

***

به ده رفتن خدايا توبه توبه

قلم گردد مرا پا توبه توبه

هزاران شوق اندر رفتنم بود

پشيمانتر زسگ برگشتنم بود

1367/9/2

1- مولوي گويد: ده مرو ده مرد را احمق كند

مرد حق را كافر مطلق كند

2- ديوانه معروف و بي آزار خور

3- گنج نادردر تاريخ معروف است و " نادر" ايهام است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر