۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

سخني از دل و نقشي از خاطرات

دل تنگم خدايا پرده درشد

صبوري از دل تنگم بدر شد

سر آرم زندگي، جان بر لب آرم

زدل تا كي غمم بر لب نيارم

دگر از خور ماندن گشته ام سير

ز دمسازي نا اهلان شدم پير

خوشا بيگانگي از اين شناسان

شناسايي زهي با ناشناسان

مرا اين بس، نمايم آنچه هستم

اگر ديوانه ام يا عاقلستم

ريا كاري نكردم پيشه خويش

كه در عمرم نبردم كاري از پيش

نمي رنجم گرم ديوانه خوانند

نمي بالم گرم فرزانه دانند

شماتت باشد آن ، و ينهم تملق

نه زان رنجم نه بر اينم تعلق

خوشا دوري كه تا اينان نبينم

دورنگي هاي كج بينان نبينم

***

به اَروَر ماندنم دلشاد بودم

زِهر درد و غمي آزاد بودم

تلطُفها كه بنموداست شهداد

نخواهم برد تا هستم من از ياد

در آن منزل كه سكني من گزيدم

زصاحبخانه احسانها بديدم

بجاي مادرم بد همسر او

چو خواهر با برادر دختر او

اگر صد سال در شهري نشيني

صفاي ده نشيني را نبيني

دو رويي و ريا در كارشان نيست

بجز مهر و وفا پندارشان نيست

***

فريبا منظري كوه سَره داشت

زيك جانب فقط آن كوه ره داشت

زفرق كوه تا پا آبشاري

شب و روز اندر آنجا بود جاري

صداي آبشارش بود بسيار

به از چنگ و نوا و نغمه‌ي تار

به روز جمعه و ايام ديگر

شدم آنجا كنم تا خستگي در

اداره داد ازآنجا انتقالم

شدم آواره با اهل و عيالم

***

چو اندرفرخي افتاد بارم

مدير مدرسه گرديد يارم

من از احسان حسن اله شادم

نخواهد رفت احسانش ز يادم

مزاح و بذله گوييهاي اورا

صداقتها ، درستيهاي اورا

چه حاصل چون درستي و صداقت

در اين كشور دهد معني حماقت

دوسالي كاندر آنجا كار كردم

بُنه از فرخي هم بار كردم

بسوي مصر گرديدم روانه

ببينم تا چه مي سازد زمانه

***

خوشا مصر و خوشا آب و هوايش

دلم پرمي زند دايم برايش

گهي با عامري گاهي صفايي

گهي دمساز با حاجي طاغي

گهي بهر تفرج در فرح زاد

ببزم عامري بد خاطرم شاد

من و ناصر پسين و بامدادن

گرفته دست هم سر در بيابان

گهي بر روي ماهوري لميده

به دامان طبيعت آرميده

به روي كوهي از شن برشده گاه

سواد ده هويدا گشته ناگاه

قرين ناز و نعمت خانه ام بود

فراهم برگ و آب و دانه ام بود

***

خدا رحمت كند مرحوم حشمت

به مردم كرد او بسيار خدمت

توكل كرد و همت هم بر آن شد

به ريگ كلّه تا آبي روان شد

به سال يكهزار و سيصد و هشت

ز كاريز آب آن شد جانب دشت

نهالي كشت و اشجارش بر آمد

در آنجا بود تا عمرش سر آمد

كنون از نخل و بادام است و انگور

بر و بار و ثمر بسيار موفور

بود خربوزه اش چون شربت ناب

بسي مرغوبتر از سين گرگاب

سراسر مردم اين خطه دانند

ندارد گندمش هم مثل و مانند

بسي خون جگرخوردن ببايد

كه تامصري زشنزاري برايد

***

دريغا من شدم از مصر هم دور

ندارم يار و غمخواري در اين خور

به جرم آنكه از آزادگانم

زبار زور شانه مي رهانم

خميدم گرچه از بار زمانه

به زير بارِ زورم نيست شانه

بماندم سالها در روستاها

نبينم تا از اين سان ماجراها

نه مال وقف خواهم نه رياست

ندانم هيچ رندي و سياست

خدا داند كه جز آموزگاري

نكردم پيشه ديگر هيچ كاري

غلط كردم به فرهنگ آمدم من

ز جور ناكسان تنگ آمدم من

ندارد ارزشي ده سال تحصيل

زپيماني نخوانم گشت تبديل

سخن تنها ز تحصيلم ندارم

كه ده سال دگر پيشينه دارم

به پيماني نبايد داد اضافات

كه تا جانش در آيد از مكافات

مگر ترك است پيماني ، تتاراست

كه در چشم وزير اينقدر خوار است

گناه من كه در خورم بزادنند

چه باشد كه مزايايم ندادند

مگر شوري آب چشمه ي خور

نمي ايد به كام بوميان شور

عجيبا زهر در كام يكي خوش

به كام ديگري سمّ است و ناخوش

بلي، دستي كه گشت از آتشي دور

چه داند حال آن كز دود شد كور

اميدم نيست زينسان سازماني

بساماني رسم يا خانماني

ششم سال است زخم روده دارم

خيال و فكر نا آسوده دارم

پس از ده سال خدمت در مقابل

مرا رنجي چنين گرديده حاصل

ندارم مال تا در مان نمايم

نه مرگ آيد كه ترك جان نمايم

بود عمر معلم مرگ تدريج

زانديشه كلافه گردم و گيج

شكايت كردن از ما گرچه خوش نيست

اذيت هم به ما انصاف و هش نيست

سه صد تومان دهندم آخر ماه

زدستم مي رود تا گردم آگاه

درآمد اندك و ارباب كالا

برد هر روز نرخ جنس بالا

به غير از من كه قدرم كاست هرآن

بهاي هر چه بُد شد جمله چندان

زِاشعارحبيب آن شاعر راد

در اين ناراحتي ها آيدم ياد

"در اين بازار نشناسنده گوهر

كند خر مهره را با دُر برابر

اميني، بخردي،داناي راهي

بدين سيرت كه هستي روسياهي

كري،كوري،شترديدي نديدي

بدين صورت كه باشي روسپيدي"

***

دوطفل خرد اندر خانه دارم

گلستان زآن دو تا كاشانه دارم

بود ناصر مهين فرزند بنده

كه بر لب دارد اوهمواره خنده

دهاد او را خدايش دانش و جاه

نماياند رهش را نيك از چاه

نگردد او گرفتار اداره

بينديشد ز ديگر راه چاره

خدايم داد از آن پس دختري باز

مليح و مهربان شايسته ي ناز

به خانه چون در آيم از دبستان

شوند اين دو مرا شمع شبستان

دمي آسايم از رنج زمانه

شوم فارغ زدخل و خرج خانه

مرا از زينت دنياي فاني

شده اين دو ذخيره از جواني

بود نزديك طفلي ديگر آيد

چو آن دو فتنه گربازيگر آيد

اميدم هست هر سه سالم وپاك

بماننداز گزند چشم ناپاك

22بهمن ماه 1340





























يك نامه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر