۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

خور نامه


دوباره مي زند امشب دلم شور

كه بار ديگر آمد يادم از خور

هواي خور در دل باز دارم

به بال جان سر پرواز دارم

بدان منزل كه روزي تار وپودم

قضا رِشت و قدر بنمودم بودم

ورودم در هزار و سيصدو هفت

ز فروردين دو ثلث و نيم چون رفت

همي بينم در آن ديرينه پاياب

عبور لحظه ها از رفتن آب

به طرف جوي آن خوش كرده جايش

يكي خرما بني با كُويه هايش

زمّرد دانه ها از تمبر آونگ

كه گردد اندك اندك كهربا رنگ

يكي گنجشگكي كرده است لانه

به زير سقف آن پاياب خانه

در آن لانه دل اندر بند دارد

كه درآن جوجگاني چند دارد

هنوزش جوجگان پّرا نگشته

نديده آسمان دنيا نگشته

به كوشش مي توان رَستن ز هر بند

در اين عالم، مگر از بند فرزند

به جست و خيز بينم، كودكي را

بگيرد تا دم سنجاقكي را

از آن پر جُنبِ بازيگوش مادر

زند چون سير و سركه جُوش مادر

گلم را در عدم آنجا سرشتند

برايم سرنوشت آنجا نوشتند

پدر روزي دبستانم فرستاد

نِشانيدم كنار دست استاد

پدر بود و به دل اميدها داشت

به كار درس و مشقم چونكه واداشت

به كام طوطي جانم شكر ريز

همايون بودو روحش شاد، پرويز

به چشمم آشنا كردند خواندن

چراغ جان و دل كردند، روشن

چو بارانند در كار بهاران

به كار جان و دل آموزگاران

بر آن شاگرد بي آزرم ،نفرين

كه زير پا گذارد رسم و آئين

كند آزرده دل آموزگارش

زغم سازد پريشان روزگارش

كند بي حرمتي،حق ناسپاسي

بگيرد رسم و راه كج پلاسي

گر اين بِدعت به عالم باب گردد

چو زهر مار شهد ناب گردد

مرا مادر معلم بود از آغاز

به گفتن چونكه بنمودم زبان باز

اگر چه او الف از با ندانست

نوشتن را و خواندن راندانست

به فرهنگ نياكان بارم آورد

هزاران طرفه اندر كارم آورد

‏"ابوالقاسم "نيابم " مجد مجنون"

مرا ميراث او اندر رگ و خون

ستيزش با ستم تا آخرين دم

ستمگر گر كلاهي يا معّمم

عليه زور گويان چون برآشفت

به دل بود آنچه اورا برزبان گفت

به ساز مصلحت هرگز نرقصيد

كه از بادي چوبيدي مي نلرزيد

گرفتندش به زير تازيانه

هواداران شِلتاق زمانه

شنيدم دم زگفتارش نمي بست

ستمگر از زبان او نمي رست

كه گر شهري شود خالي ز فرياد

شود آن شهر پاي تخت بيداد

ازاين دير سپنجي مجد چون رفت

هزار و سي صدو سي بود با هفت

پسر اورايكي عبدالحسين نام

كه مفقودالاثر گرديد نا كام

صدائي دلربا طبعي روان داشت

عليه مستبدان قد برافراشت

شهابي در شب ظلماني خور

دريغا دولتِ مستعجل نور

نهاد از خانه روزي سر به صحرا

نديد از او كسي ديگر ردّ پا

خوشا خور و خوشا پيشكم خوشا كَرگ

به پيشكم در، خوشا رنِد و رف وپرگ

خوشا از برگه نخل، آيرستان

شب پيشكم به هنگام زمستان

به روزن دوختنْ هر شب نظر را

ز"ما تي‌تي" طلب كردن پدر را

صداي گرم لالائي شنفتن

شكر خنديدن و گل نيز گفتن

گهي در گالچونش خواب ديدن

گهي در آن گل مهتاب ديدن

دريغ آن خانه از پاي اوفتاده

يكي ويرانه آنجا اوفتاده

چراغ زندگي تار است آنجا

تل انباري ز آوار است آنجا

به كوي و برزن آن باد ولگرد

مگر روزي شبي گاهي گذر كرد

عزيزاني در آن گم كرده دارم

كه دل از داغشان آزرده دارم

تموزان بود و مادر داشت تصميم

كه ساعت خوش كند از روي تقويم

قَمَر در بُرجِ عقرب تا نباشد

نحوست در كَمين ما نباشد

يكي خوش كرده ساعت از پسين او

فراز بام ميكرد آب و جارو

به پشت بام رخت خواب مي برد

غذا و تاس و مشك آب مي برد

هزاران صد هزاران بود هر شب

به سقف آسمان قنديل كو كب

هميشه تا شب از نيمه گذشته

صداي قال و قيل از پاي تشته

صداي آبكش ها بود و ميراب

كه مي برد از سرم تا نيمه شب خواب

ستاره ي آسمان را مي شمردم

كه اندك اندك آمد خواب ،بردم

سحرگاهان يكي شب خور در خواب

به روي خُور بالاپوش مهتاب

صبا مي كرد زلفِ نخلْ شانه

يكي مي خواند از دُور اين ترانه

"نسيمي كزبُنِ آن كاكل آيو

مرا خوشتر زبوي سنبل آيو

چو شُوْ گيرم خيالش را در آغوش

سحر از بِستُرم بوي گل آيو"

نحوست تا كند از خانه مان در

شب چهارشنبه سوري نيزمادر

ز پاياب آبي اندر جام مي كرد

زِ بر‌گه آتشي بربام مي كرد

به كوچه مي فكند آن آتش از بام

برآتش مي زد آنگه آب از جام

در اين آئين سرودي را كه مي خواند

ز مضمون سرودش يادم اين ماند

بلا به دَر بلا به دَر بلا دَر

بلاي دزد و هيز از ديه ما دَر

اگر اين سنت از پيشينيان است

چه عيبي اي مسلمان اندر آن است

بر آتش آبي افشانند و خوانند

دعائي راكه خود مَعْنيش دانند

تو را بايد نكوهيدن كه خواني

دعائي را كه معنايش نداني

قلم در راه دست انداز افتاد

به راه صاف بايد باز افتاد

از آن دوران شيرين گفت بايد

ز باور هاي ديرين گفت بايد

از آن عهدي كه مي آورد پيغام

براي ما كلاغي بر سر بام

دهانش بي خودي چون باز مي كرد

صداي قار قارش ساز مي كرد

خبر هاي خوشي مي گفت مادر

اگر داري كَلا، يك قاق ديگر

سده مي آمد از سردي همي كاست

كه مي گفتند خور نه از زمين خاست

به روي لرد معروف "تِرُم تين"

بپا مي شِد يكي فرخنده آئين

ز تِرخ و چَزّه مي شد يك تَلْ انبار

به آتش مي كشيدندش به يك بار

زهر سو پير و برنا مي رسيدند

ز روي شعله هايش مي پريدند

خطاب هر كسي با آتش آن گاه

كه اي ا ندر زمستان سرخ و دلخواه

به من ده سرخيت زردي زمن گير

به من دِه گرميت سردي زمن گير

سده را جشن اينسان مي گرفتند

دقِ دل از زمستان مي گرفتند

خوشا آن روزهاي خوب و شيرين

پس از جشن سده هر روز گِتّين

نيفتد گوي گِتّين تا كه بر خاك

گرفتن از هوا بُل، جلد و چالاك

غروب از پُشته گانگو سرازير

خروشان گلّه سوي آب دهزير

چو گلّه در ميان لرد مي شد

بساط گرم گِتّين سرد مي شد

صدا ميكرد هر بُز كَهره اش را

ز شور عشق شيرين بَهره اش را

بز بالابلندِ مٌو سياهي

ميان گلّه ميري در سياهي

بز من بود مي آمد ز صحرا

به سوي خانه از لرد عربها

پسين عيد، بعد از سال تحويل

مِزار ده پر از آواي تَرتيل

زالرحّمن و ياسين غلغل و شور

براي مردگانِ خفته در گور

زديگر سو سبكبالان هم سال

رقيب يكديگر از كوچ و از بال

به جست و خيزْ گرمِ گوي و چوگان

كدامين تا برد گوئي ز ميدان

ز دخترها نظرها بر پسر ها

ببينند از پسرها تا هنرها

به وصلي خوش نظرها گاه پيوست

خوشا وصلي كه سر گيرد ازاين دست

نمي شد ديگر اين بازي مكرّر

سَده تا آيد و نوروز ديگر

شب نوروز مي گرديد نزديك

سفيد از قلع بايد چمچه تا ديگ

به مطبخ هر چه از مس بود ابزار

سفيد و صيقلي مي كرد صفّار

به سعي و همّت مادر فراهم

كت و شلوار و پُوْزار و كلاهم

خوشي ها از خيال كودكانه

پياپي مي زد اندر من جوانه

ز شادي بند، رُوي پا نبودم

تو گوئي اهل اين دنيا نبودم

پدر بود و مرا دلسوز مادر

از آن دو مهربانم سايه بر سر

ز من گلگون كند تا دست و پا را

نمي بُرد از نظر مادر حنا را

شب نوروز مي بست او حنايم

حنائي سر حنائي دست و پايم

پگاه روز نوروز خجسته

بشويد تا حنائي را كه بسته

به سر چشمه مرا با خويش مي بُرد

چو دنيا بود گرگ و ميش مي بُرد

يكي گرمابه گون سرچشمه نامش

فراز تپّه اي خاكي مقامش

در اطرافش ز خرما بن حصاران

علمداران سبز كشتزاران

در آبش داد مادر شستشويم

طراوت داد و آب رنگ،رويم

همان جا رخت نو اندر برم كرد

معطّر،از گلاب قمصرم كرد

چو بيرون مي شدم ميلاد خورشيد

مقارن بود با نوروز جمشيد

خوشا سرچشمه و شب هاي مهتاب

سپردن تن به آن گرمابه تالاب

سرود از چرخ ريسك هاي شب خيز

وز آن روزن گل مهتاب آويز

بهاران بر زمستان راه چون بست

در ايوان سبزه ي نوروز بنشست

كنارِسفره ي هفتسينِ هر سال

بهين شيريني نوروز، چنگال

مرا البتّه از چنگال خوشتر

كلوچه نان بي بي هور مادر

غنيمت بود گلگشت و تماشا

اگر ترسال مي شد كوه و صحرا

دلم اندر هواي كوه سنگ آب

براي روز سيزده بود بي تاب

به روي سنگ خارايش نشستن

سكوت سبز كوهستان شكستن

از آن هُوهُو كشيدن ها و پژواك

نيُوشيدن ز كوه سر برافلاك

ز بابا طاهر آن پير يگانه

به كوه و درّه سر دادن ترانه

"به دريا بنگرم دريا ته بينم

به صحرا بنگرم صحرا ته بينم

به هرجا بنگرم كوه و در ودشت

نشان از قامت رعنا ته وينم"

پسين پاي بَنه بن آرميدن

صفاي درّه كردن دشت ديدن

طبعيت كوه را عطّار كرده

زبس اندر برش گل كار كرده

سلام من بر آن نوروز و سيزده

كه دل را روشني مي داد و ديده

اگر باشد دماغي باب گُلگشت

خوشا نوروز و باغ و دامن دشت

اگر باشد دماغي باب گلگشت

خوشا نوروز و باغ و دامن دشت

ولي ديگر كرا مانده دماغي

براي سيرو صحرا گشت باغي

وطن درگير جنگي خانمان سوز

بسوزد دُودمانِ جنگ افروز

دريغا فتنه بي حاصل جنگ

دل جنگ آفرينان سخت چون سنگ

صدائي سرخ مي آيد ز هر سو

پس از سهراب دردا نوشدارو

شكار هر شب شبكور بغداد

از ايران هر كجايش بود آباد

مبادا بار ديگر بيند اين بوم

بلائي اين چنين زشت،اين چنين شوم

مرا غوغا ي جنگ از كوره در برد

به نا دلخواه من دفتر رقم خورد

سخن از خرد سالي اندكي رفت

نمي دانم چگونه كودكي رفت

جواني هم كه شيرين بود و دلخواه

چو عمر صاعقه افسوس كوتاه

يكي شب عاشقي آموختندم

به ديگر شب زهجران سوختندم

جدائي دوزخي قهري خدائي

دلم خون است نفرين بر جدائي

شبي تقدير ما را همسفر كرد

ز ما مجنون و ليلاي دگر كرد

تو بودي و من و عشق و جواني

خدا اي كاش آن شب بي سحركرد

شب تار مرا مهتاب بودي

غمانم را شراب ناب بودي

نمازم را بت محراب بودي

بهشتي در خيال و خواب بودي

ندارم اي دريغا ره به سويت

شود آيا ببينم باز رُويت؟

مرا اين آرزو اي جان دلبر

كه سر آخر نهم بر خاك كوُيت

نبردم از جواني بهره اي چند

كه تقدير آمد و طرحي نو افكند

سفر مادر به صحراي جنون كرد

دل مارازغم درياي خون كرد

شرنگ و شهد، ساقي در هم آميخت

به جام هركسي ز آن جرعه اي ريخت

چو از سر آفتاب مادرم رفت

سياهي هاي عالم بر سرم رفت

خوشا روزي كه خور ما هنر داشت

گُهر ها از هنر آنجا ببر داشت

يكي فرزانه داناي خردمند

حريم صحبتش گنجينه ي پند

متين بود و مؤدّب محرم راز

سخن سنج و سخندان نكته پرداز

به كرباسي رها ميكرد تن را

كه بايد كرد آخر ز آن كفن را

زِزنبيلش به روي سر كلاهي

كه اينم به زتاج پادشاهي

به نان خشك و خالي مي توان ساخت

بهشت از خوش خيالي مي توان ساخت

كني بالين اگر از پاره خشتي

به دل گر غم نداري در بهشتي

جهان با شير مرغ و جان آدم

جهنّم مي شود باشد اگر غم

هنوزم مانده تا سي سال سالي

تهي دست من از مال و منالي

ولي شد يار توفيق الاهي

كه گرديدم به بيت الله راهي

صفا و مروه صحراي منا را

طواف سنگيِ خانه خدا را

نهادم پاي جاي پاي احمد

امين مردم و بطحا محمّد

به صورت هر مقامي در سپردم

ولي از معرفت بوئي نبردم

به خور از مهبط وحي آمدم باز

به ديدار هنر گشتم سر افراز

مرا آن قطعه معروف بر خواند

كه از حج ناصر خسرو سخن راند

ندارم ديدم از آن حج گزاري

به دل جز انفعال و شرمساري

كه خواهشهاي دل، زرق و زر و زور

به آن رمي ثلاث از من نشد دور

نعوذُ بالله از وسواس خنّاس

كه دارد آشيان در سينه ي ناس

هزار و سي صد و سي بود با هشت

كه پُر پيمانه عمر هنر گشت

به تن آن آخرين كرباس پوشيد

به كوچستان بعد از مرگ كوچيد

سرايم شد لب گودال حيدر

مجاور بايكي شيرين قلندر

جهان در چشم او مانند كاهي

كم از خاك رهي اورنگ شاهي

زمين اين گِردگَردَنده سَمندش

دو عالم كمترين صيد كمندش

كنار چشمه لُندي روزگاران

بسر آورد زير باد و باران

زجُوع اندر بيابان خوردمُردار

ولي از مال مردم سخت بي زار

به صُورت بود و سيرت بود درويش

نبود او را به دل غم از كم و بيش

خوشا آن صوت داوودي غنايش

به تقليد شتر بانان حُدا يش

مرا از خور چون تقدير مي برد

به جانان جان خود او نيز بسپرد

به طرف ديگر گودال حيدر

ختائي بود و نجما بود و كوثر

معلّم مرد ايمان مرد تقوا

بر او نام معلّم با مسماّ

نبودش پيشه جز آموزگاري

كه برتر ز آن نمي دانست كاري

حبيب آن نكته ياب نغز انديش

در اين معني چنين فرموده از پيش

بدين كشور كس خدمتگذار است

كه دهقان است يا آموزگار است

به تهرانم سر و كار آخر افتاد

ز جوئي ديگرم آبشخور افتاد

مقدّر بود ودر ميدان تقدير

بود از پشت بسته دست تدبير

همي تير آمد از شست كماندار

نمي دانم طبيعت يا جهاندار

همين دانم پرم بشكست و بالم

جوانم رفت و طفل خرد سالم

علي رفت و پس از وي رفت منصور

به تهران چون كشيدم رخت از خور

شبي در تكيه ارشاد تهران

شدم مجذوب استادي سخنران

قيامت شد بپا از آنچه او گفت

كه خواب مردگان گوئي بر آشفت

به رغم زُور داران زرمداران

به جوش آورد خون صد هزاران

به بلعم هاي با عُور زمانه

ستيزش بود و ساز آشتي نه

زشمع جان شبستان هابر افروخت

به دل ها روشني بخشيد و خود سوخت

دريغا عمر كوتاهش در ارشاد

غريق رحمت حق روح او باد

هزار و سيصد و پنجاه با هفت

به ديگر جُوي آب مُلك مي رفت

سياست شد به دين آنگونه مُد غم

كه نتواني تميز آن دو از هم

مرا توفيق گاهي دست مي داد

رَوَم در حضرت يغمائي اُستاد

كتابي بود و شعري بود و حالي

ز جادوي سخن سِحر حلالي

چو سعدي نظم ونثرش دلنشين بود

به عصر خويشتن او بي قرين بود

دريغا او هم از دنياي ما رفت

نمي دانم چه بر فرداي ما رفت

هزار و سي و صد و شصت و سه در خور

نهاد او سر به خاك تيره گور

مراهم گر چه با يك چند تأخير

به خيل رفتگان پيوست مي گير

رسيدم در دو منزلگاهي شصت

مرا بار سفر كم كم فلك بست

به قولِ آن كُهن مرد قبيله

چراغ عمر سوزاند فتيله

خُنُك آنكس كه از نيكي نهد نام

چو از دستِ اجل سر مي كشد جام

بود تا آب دهزير و كلاغو

به سُوي نخلزاران جاري از جُو

هميشه در بهاران تا نخيله

گريبانش شود پر از كويله

رسد مهر و كُند سرخ و كُند زرد

نخيله از بهاران آنچه آورد

گل سنجدبنان خطّه خور

شميمش تا نمايد مست مستور

مصون خور از خرابي و ز خطر باد

ز بغداد و تهران دورتر باد

چراغاني شبان آسمانش

تماشائي سپهر بي كرانش

صداي شاعر

مثنوي خور نامه(بخش اول)

مثنوي خور نامه(بخش دوم)

فايل هاي صوتي از كاست تبديل شده اند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر