غم نامه به محمد شايگان بياد روزهاي خوش خور
خواهم غم جان، به جان فرستم
غم نامه به "شايگان" فرستم
بگرفته دلم غبار محنت
زي دوست غم نهان فرستم
مرغ دل من هوايي تست
اين مرغ به آشيان فرستم
شاگرد صفت سياه مشقي
در صفحه ي امتحان فرستم
يعني كه به درگه سليمان
رانِ ملخ ارمغان فرستم
دست اَر نرسد به حضرت دوست
اين نامه به آستان فرستم
اين نامه بدين نمط، چه ارزد
بو تا كه مگر بدان فرستم
خود چون جَرَس ار چه پيش تازم
شيون پي كاروان فرستم
من ناله اسير صبر دارم
از بهر تو تا توان فرستم
همچون تو هماي اوج پا را
خونابه ي استخوان فرستم
زي تو ، زمن اين نوا، چنانست
" لوناي" به كهكشان فرستم
افسرد بهار و باغم اي دوست
شاخي ز گلِ خزان فرستم
در دل من_ نخوانده مهمان _
پيش تو كه ميزبان فرستم
غافل كه اگر نفس برآرم
كوه غم بيكران فرستم
از خامه شرر به نامه ريزم
وز آتش دل نشان فرستم
از خلوت درد خيز سينه
صد قصه ي بي بيان فرستم
از صحبت خلق سفله بر چرخ
فرياد امان امان فرستم
دستي به دعا بلند سازم
هنگامه به آسمان فرستم
گر آه كشم شراره از دل
در خرمن اين و آن فرستم
خشك و تر بوستان بسوزند
گرشعله اي از فغان فرستم
ترسم كه ازاين سياه نامه
تاريكي جاودان فرستم
اي غم بگذار، تا كي و چند
دردسر دوستان فرستم
دي طبع فسرده هيچ داني
در پرتو دُر كتان فرستم
كي لاف سخنوري زنم من؟
غم نامه به" شايگان" فرستم
تابستان 1344
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر