۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

هواي زادگاه




هواي خور
پر میکشد هماره دلم از براي خور
بیرون نمی رود ز سر من هواي خور
بارد به خاك خور اگر درد اگر بلا
جان و دلم فدایی درد و بلاي خور
بهتر هزار بارز کاخ نِیاوران
سر کردنم شبی به سپنجی سراي خور
خوشتر ز پرنیان و پر قوست زیر پاي
ریز و درشت، دشت و دمن، ریگهاي خور
هرجاي دشت از علم نخل سبز پوش
چون موسم ربیع، خریف و شتاي خور
بخشد به جسم و جان، فرح و شادي و نشاط
باغات سبز و خرم هر روستاي خور
برتر مرا زخطهّ ي چالوس و رامسر
"اردیب" و" دادکین" دو ده باصفاي خور
نازم به آسمان شبانش که از زمین
پیداست چون ستاره زهره "سها"ي خور
اي صبح آرزو برسان آفتاب را
بر رغم اين شب سيه ديرپاي خور
در واپسين عمر بود آرزوي من
آرم به سر زمانه خود در سراي خور

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر