خور نامه
دوباره میزند امشب دلم شور
كه بار ديگر آمد يادم از خور
هواي خور در دل باز دارم
به بال جان سر پرواز دارم
بدان منزل كه روزي تار و پودم
قضا رِشت و قدر بنمود بودم
ورودم در هزار و سیصد و هفت
ز فروردين دو ثلث و نيم چون رفت
همي بينم در آن ديرينه پاياب
عبور لحظهها از رفتن آب
به طرف جويِ آن خوش كرده جايش
يكي خرما بني با كُويههايش(1)
زمّرد دانهها از تَمَبر(2) آونگ
كه گردد اندك اندك كهربا رنگ
يكي گنجشگكي كرده است لانه
به زير سقف آن پاياب خانه
در آن لانه دل اندر بند دارد
كه در آن جوجگاني چند دارد
هنوزش جوجگان پّرا نگشته
نديده آسمان دنيا نگشته
به كوشش میتوان رَستن ز هر بند
در اين عالم، مگر از بند فرزند
به جست و خيز بينم، كودكي را
بگيرد تا دم سنجاقكي(3) را
از آن پر جُنبِ بازيگوش مادر
زند چون سير و سركه جُوش مادر
گِلم را در عدم آنجا سرشتند
برايم سرنوشت آنجا نوشتند
پدر روزي دبستانم فرستاد
نِشانيدم كنار دست استاد
پدر بود و به دل اميدها داشت
به كار درس و مشقم چون که واداشت
به كام طوطي جانم شكر ريز
همايون(4) بودو روحش شاد، پرويز(5)
به چشمم آشنا كردند خواندن
چراغ جان و دل كردند، روشن
چو بارانند در كار بهاران
به كار جان و دل آموزگاران
بر آن شاگرد بي آزرم، نفرين
كه زير پا گذارد رسم و آئين
كند آزرده دل آموزگارش
زغم سازد پريشان روزگارش
كند بي حرمتي،حق ناسپاسي
بگيرد رسم و راه كج پلاسي
گر اين بِدعت به عالم باب گردد
چو زهر مار شهد ناب گردد
مرا مادر معلم بود از آغاز
به گفتن چون که بنمودم زبان باز
اگر چه او الف از با ندانست
نوشتن را و خواندن راندانست
به فرهنگ نياكان بارم آورد
هزاران طرفه اندر كارم آورد
"ابوالقاسم" نيايم " مجد مجنون"(6)
مرا ميراث او اندر رگ و خون
ستيزش با ستم تا آخرين دم
ستمگر گر كلاهي يا معّمم
عليه زور گويان چون برآشفت
به دل بود آنچه او را بر زبان گفت
به ساز مصلحت هرگز نرقصيد
كه از بادي چوبيدي مي نلرزيد
گرفتندش به زير تازيانه
هواداران شِلتاق زمانه
شنيدم دم زگفتارش نمیبست
ستمگر از زبان او نمي رست
كه گر شهري شود خالي ز فرياد
شود آن شهر پاي تخت بيداد
ازاين دير سپنجي مجد چون رفت
هزار و سي صد و سي بود با هفت
پسر او را یکی عبدالحسين نام
كه مفقودالاثر گرديد ناكام
صدائي دلربا طبعي روان داشت
عليه مستبدان قد برافراشت
شهابي در شب ظلماني خور
دريغا دولتِ مستعجل نور
نهاد از خانه روزي سر به صحرا
نديد از او كسي ديگر ردِ پا
خوشا خور و خوشا پيشْكُم(7) خوشا كَرگ (8)
به پيشكم در، خوشا رنِد(9) و رف(10) وپرگ(11)
خوشا از برگه(12) نخل، آيرستان(13)
شب پيشكم به هنگام زمستان
به روزن دوختنْ هر شب نظر را
ز"ماتيتي"(14) طلب كردن پدر را
صداي گرم لالائي شنفتن
شكر خنديدن و گل نيز گفتن
گهي در گالچونش(15) خواب ديدن
گهي در آن گل مهتاب ديدن
دريغ آن خانه از پاي اوفتاده
يكي ويرانه آنجا اوفتاده
چراغ زندگي تار است آنجا
تلْ انباري ز آوار است آنجا
به كوي و برزن آن باد ولگرد
مگر روزي شبي گاهي گذر كرد
عزيزاني در آن گم كرده دارم
كه دل از داغشان آزرده دارم
تموزان بود و مادر داشت تصميم
كه ساعت خوش كند(16) از روي تقويم
قَمَر در بُرجِ عقرب تا نباشد
نحوست در كَمين ما نباشد
يكي خوش كرده ساعت از پسين او
فراز بام میکرد آب و جارو
به پشت بام رخت خواب میبرد
غذا و تاس(17) و مشك آب میبرد
هزاران صد هزاران بود هر شب
به سقف آسمان قنديل کوکب
هميشه تا شب از نيمه گذشته
صداي قال و قيل از پاي تشته (18)
صداي آبکشها(19) بود و ميراب
كه میبرد از سرم تا نيمه شب خواب
ستارهی آسمان را میشمردم
كه اندك اندك آمد خواب ،بردم
سحرگاهان يكي شب خور در خواب
به روي خُور بالاپوش مهتاب
صبا میکرد زلفِ نخلْ شانه
يكي میخواند از دُور اين ترانه
"نسيمي كزبُنِ آن كاكل آيو
مرا خوشتر زبوي سنبل آيو
چو شُوْ گيرم خيالش را در آغوش
سحر از بِستُرم بوي گل آيو"
نحوست تا كند از خانهمان در
شب چهارشنبه سوري نیز مادر
ز پاياب آبي اندر جام میکرد
زبرگه آتشي بربام میکرد
به كوچه میفکند آن آتش از بام
بر آتش میزد آنگه آب از جام
در اين آئين سرودي را كه میخواند
ز مضمون سرودش يادم اين ماند
بلا به دَر بلا به دَر بلا دَر
بلاي دزد و هيز از ديه ما دَر (20)
اگر اين سنت از پيشينيان است
چه عيبي اي مسلمان اندر آن است
بر آتش آبي افشانند و خوانند
دعائي راكه خود مَعْنيش دانند
تو را بايد نكوهيدن كه خواني
دعائي را كه معنايش نداني
قلم در راه دست انداز افتاد
به راه صاف بايد باز افتاد
از آن دوران شيرين گفت بايد
ز باورهای ديرين گفت بايد
از آن عهدي كه میآورد پيغام
براي ما كلاغي بر سر بام
دهانش(21) بيخودي چون باز میکرد
صداي قار قارش ساز میکرد
خبرهای خوشي میگفت مادر
اگر داري كَلا(22)، يك قاق ديگر
سده میآمد از سردي هميكاست
كه میگفتند خورنه(23) از زمين خاست
به روي لرد(24) معروف "تِرُم تين"
بپا میشد يكي فرخنده آئين
ز تِرخ (25)و چَزّه(26) میشد يك تَلْ انبار
به آتش مي كشيدندش به يك بار
زهر سو پير و برنا میرسیدند
ز روي شعلههایش میپریدند
خطاب هر كسي با آتش آن گاه
كه اي اندر زمستان سرخ و دلخواه
به من ده سرخيت زردي زمن گير
به من دِه گرميت سردي زمن گير
سده را جشن اينسان میگرفتند
دقِ دل(27) از زمستان میگرفتند
خوشا آن روزهاي خوب و شيرين
پس از جشن سده هر روز گِتّين(28)
نيفتد گوي گِتّين تا كه بر خاك
گرفتن از هوا بُل(29)، جلد و چالاك
غروب از پُشته گانگو(30) سرازير
خروشان گلّه سوي آب ده زیر(31)
چو گلّه در ميان لرد میشد
بساط گرم گِتّين سرد میشد
صدا میکرد هر بُز كَهره اش(32) را
ز شور عشق شيرين بهرهاش را
بز بالابلندِ مٌو سياهي
ميان گلّه ميري در سپاهي
بز من بود میآمد ز صحرا
به سوي خانه از لرد عربها
پسين عيد، بعد از سال تحويل
مِزار ده پر از آواي تَرتيل
زالرحّمن و ياسين غلغل و شور
براي مردگانِ خفته در گور
زديگر سو سبک بالان هم سال
رقيب يكديگر از كوچ(33) و از بال(34)
به جست و خيزْ گرمِ گوي و چوگان
كدامين تا برد گوئي ز ميدان
ز دخترها نظرها بر پسرها
ببينند از پسرها تا هنرها
به وصلي خوش نظرها گاه پيوست
خوشا وصلي كه سر گيرد از این دست
نمیشد ديگر اين بازي مكرّر
سَده تا آيد و نوروز ديگر
شب نوروز میگردید نزديك
سفيد از قلع بايد چٌمْچه و ديگ
به مطبخ هر چه از مس بود ابزار
سفيد و صيقلي میکرد صفّار
به سعي و همّت مادر فراهم
كت و شلوار و پُوْزار(35) و كلاهم
خوشیها از خيال كودكانه
پياپي میزد اندر من جوانه
ز شادي بند، رُوي پا نبودم
تو گوئي اهل اين دنيا نبودم
پدر بود و مرا دلسوز مادر
از آن دو مهربانم سايه بر سر
ز من گلگون كند تا دست و پا را
نمیبرد از نظر مادر حنا را
شب نوروز میبست او حنايم
حنائي سر حنائي دست و پايم
پگاه روز نوروز خجسته
بشويد تا حنائي را كه بسته
به سرچشمه(36) مرا با خويش میبرد
چو دنيا بود گرگ و ميش میبرد
يكي گرمابه گون سرچشمه نامش
فراز تپهای خاكي مقامش
در اطرافش ز خرما بن حصاران
علمداران سبز كشتزاران
در آبش داد مادر شستشويم
طراوت داد و آب و رنگ،رويم
همان جا رخت نو اندر برم كرد
معطّر،از گلاب قمصرم كرد
چو بيرون میشدم ميلاد خورشيد
مقارن بود با نوروز جمشيد
خوشا سرچشمه و شبهای مهتاب
سپردن تن به آن گرمابه تالاب
سرود از چرخ ریسکهای(37) شب خيز
وز آن روزن گل مهتاب آويز
بهاران بر زمستان راه چون بست
در ايوان سبزهی نوروز بنشست
كنارِسفره ي هفتسین هر سال
بهين شيريني نوروز، چنگال(38)
مرا البتّه از چنگال خوشتر
كلوچه نان بي بي هور(39) مادر
غنيمت بود گلگشت و تماشا
اگر ترسال میشد كوه و صحرا
دلم اندر هواي كوه سنگ(40) آب
براي روز سيزده بود بي تاب
به روي سنگ خارايش نشستن
سكوت سبز كوهستان شكستن
از آن هُوهُو کشیدنها و پژواك
نيُوشيدن ز كوه سر بر افلاک
ز بابا طاهر آن پير يگانه
به كوه و درّه سر دادن ترانه
"به دريا بنگرم دريا ته بينم
به صحرا بنگرم صحرا ته بينم
به هر جا بنگرم كوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا ته بينم"
پسين پاي بَنه بن(41) آرميدن
صفاي درّه كردن دشت ديدن
طبعيت كوه را عطّار كرده
زبس اندر برش گل كار كرده
سلام من بر آن نوروز و سيزده
كه دل را روشني میداد و ديده
اگر باشد دماغي باب گُلگشت
خوشا نوروز و باغ و دامن دشت
ولي ديگر كرا مانده دماغي
براي سیر و صحرا گشت باغي
وطن درگير جنگي خانمان سوز
بسوزد دُودمانِ جنگ افروز
دريغا فتنه بي حاصل جنگ
دل جنگ آفرينان سخت چون سنگ
صدائي سرخ (42) میآید ز هر سو
پس از سهراب دردا نوشدارو
شكار هر شب شبکور(43) بغداد
از ايران هر كجايش بود آباد
مبادا بار ديگر بيند اين بوم
بلائي اين چنين زشت،اين چنين شوم
مرا غوغای جنگ از كوره در برد
به نادلخواه من دفتر رقم خورد
سخن از خردسالي اندكي رفت
نمیدانم چگونه كودكي رفت
جواني هم كه شيرين بود و دلخواه
چو عمر صاعقه افسوس كوتاه
يكي شب عاشقي آموختندم
به ديگر شب زهجران سوختندم
جدائي دوزخي قهري خدایی
دلم خون است نفرين بر جدائي
شبي تقدير ما را همسفر كرد
ز ما مجنون و ليلاي دگر كرد
تو بودي و من و عشق و جواني
خدا اي كاش آن شب بي سحر کرد
شب تار مرا مهتاب بودي
غمانم را شراب ناب بودي
نمازم را بت محراب بودي
بهشتي در خيال و خواب بودي
ندارم اي دريغا ره به سويت
شود آيا ببينم باز رُويت؟
مرا اين آرزو اي جان دلبر
كه سر آخر نهم بر خاك كوُيت
نبردم از جواني بهرهای چند
كه تقدير آمد و طرحي نو افكند
سفر مادر به صحراي جنون كرد
دل ما را زغم درياي خون كرد
شرنگ و شهد، ساقي در هم آميخت
به جام هركسي ز آن جرعهای ريخت
چو از سر آفتاب مادرم رفت
سیاهیهای عالم بر سرم رفت
خوشا روزي كه خور ما هنر(44) داشت
گهرها از هنر آنجا ببر داشت
يكي فرزانه داناي خردمند
حريم صحبتش گنجینهی پند
متين بود و مؤدّب محرم راز
سخن سنج و سخن دان نكته پرداز
به كرباسي رها میکرد تن را
كه بايد كرد آخر ز آن كفن را
زِزنبيلش به روي سر كلاهي
كه اينم به زتاج پادشاهي
به نان خشك و خالي میتوان ساخت
بهشت از خوش خيالي میتوان ساخت
كني بالين اگر از پاره خشتي
به دل گر غم نداري در بهشتي
جهان با شير مرغ و جان آدم
جهنّم میشود باشد اگر غم
هنوزم مانده تا سي سال سالي
تهي دست من از مال و منالي
ولي شد يار توفيق الاهي
كه گرديدم به بيت الله راهي
صفا و مروه صحراي منا را
طواف سنگيِ خانه خدا را
نهادم پاي جاي پاي احمد
امين مردم بطحا محمّد
به صورت هر مقامي در سپردم
ولي از معرفت بویی نبردم
به خور از مهبط وحي آمدم باز
به ديدار هنر گشتم سر افراز
مرا آن قطعه معروف بر خواند
كه از حج ناصر خسرو(45) سخن راند
ندارم ديدم از آن حج گزاري
به دل جز انفعال و شرمساري
كه خواهشهای دل، زرق و زر و زور
به آن رمي ثلاث از من نشد دور
نعوذُ بالله از وسواس خنّاس
كه دارد آشيان در سینهی ناس
هزار و سي صد و سي بود با هشت
كه پُر پيمانه عمر هنر گشت
به تن آن آخرين كرباس پوشيد
به كوچستان بعد از مرگ كوچيد
سرايم شد لب گودال حيدر(46)
مجاور با یکی شيرين قلندر(47)
جهان در چشم او مانند كاهي
كم از خاك رهي اورنگ شاهي
زمين اين گِردگَردَنده سَمندش
دو عالم كمترين صيد كمندش
كنار چشمه لُندي روزگاران
به سر آورد زير باد و باران
زجُوع اندر بيابان خورد مردار
ولي از مال مردم سخت بيزار
به صُورت بود و سيرت بود درويش
نبود او را به دل غم از كم و بيش
خوشا آن صوت داوودي غنايش
به تقليد شتر بانان حُدايش(48)
مرا از خور چون تقدير میبرد
به جانان جان خود او نيز بسپرد(49)
به طرف ديگر گودال حيدر
"ختائي" بود و "نجما" بود و"كوثر" (50)
معلّم(51) مرد ايمان مرد تقوا
بر او نام معلّم با مسماّ
نبودش پيشه جز آموزگاري
كه برتر ز آن نمیدانست كاري
حبيب(52) آن نكته ياب نغز انديش
در اين معني چنين فرموده از پيش
بدين كشور كسي خدمتگزار است
كه دهقان است يا آموزگار است
به تهرانم سر و كار آخر افتاد
ز جویی ديگرم آبشخور افتاد
مقدّر بود و در ميدان تقدير
بود از پشت بسته دست تدبير
همي تير آمد از شست كماندار
نمیدانم طبيعت يا جهاندار
همين دانم پرم بشكست و بالم
جوانم رفت و طفل خرد سالم
علي رفت و پس از وي رفت منصور(53)
به تهران چون كشيدم رخت از خور
شبي در تكيه ارشاد تهران
شدم مجذوب استادي سخنران(54)
قيامت شد بپا از آنچه او گفت
كه خواب مردگان گوئي بر آشفت
به رغم زُور داران زرمداران
به جوش آورد خون صد هزاران
به بلعم هاي با عُور زمانه
ستيزش بود و ساز آشتي نه
زشمع جان شبستان ها برافروخت
به دلها روشني بخشيد و خود سوخت
دريغا عمر كوتاهش در ارشاد
غريق رحمت حق روح او باد
هزار و سيصد و پنجاه با هفت
به ديگر جُوي آب مُلك میرفت
سياست شد به دين آنگونه مُدغم
كه نتواني تميز آن دو از هم
مرا توفيق گاهي دست میداد
رَوَم در حضرت يغمائي اُستاد
كتابي بود و شعري بود و حالي
ز جادوي سخن سِحر حلالي
چو سعدي نظم و نثرش دلنشين بود
به عصر خويشتن او بي قرين بود
دريغا او هم از دنياي ما رفت
نمیدانم چه بر فرداي ما رفت
هزار و سيصد و شصت و سه در خور
نهاد او سر به خاك تيره گور
مرا هم گر چه با يك چند تأخير
به خيل رفتگان پيوست مي گير
رسيدم در دو منزلگاهي شصت
مرا بار سفر كم كم فلك بست
به قولِ آن كُهن مرد قبيله
چراغ عمر سوزاند فتيله (55)
خُنُك آن کس كه از نيكي نهد نام
چو از دستِ اجل سر میکشد جام
بود تا آب ده زیر و كلاغو(56)
به سُوي نخلزاران جاري از جُو
هميشه در بهاران تا نخيله
گريبانش شود پر از كويله(57)
رسد مهر و كُند سرخ و كُند زرد
نخيله از بهاران آنچه آورد
گل سنجد(58)بنان خطّه خور
شميمش تا نمايد مست مستور
مصون خور از خرابي وز خطر باد
زِ بغداد و زِ تهران دورتر باد
چراغاني شبان آسمانش
تماشائي سپهر بي كرانش
توضيحات خور نامه
1-كويه: پاجوش نخل,جوانههای نخل
2-تمبر: شاخه انتهاي خوشه خرما
3-سنجاقك: نام حشرهای است كه بدن باريك شبيه سنجاق و بالهای نازك داردو بيشتر روي گلها مینشیند.خوري ها به آن ساريژ میگویند
4و5-همايون آل داوود: مشهور به وكيل و محمد پرويز يغمائي نخستين آموزگاران من دردبستان یغمای خور(روانشان شاد و يادشان گرامي باد)
6-مرحوم ابوالقاسم مجد: متخلص به مجنون جّد امي نگارنده و فرزند ميرزا حسین قلی خوري
7-پيشكم: اتاق زمستاني(پيشكم گويش خوري است).
8-كرگ: اجاق(كرگ گويش خوري است).
9-رند: تاقچه(رندگويش خوري است).
10-رف: تاقچه باريك و بلند يعني مرتفعتر از تاقچه هاي معمولي و بيشتردراتاقهای مسكوني .
11-پرك: تاقچه باريك و بلند مانند رف
12-برگه: برگ نخل(برشك در گويش خوري)
13-آيرستان: آتشستان,آتشكده (آير: آتش در گويش خوري است).
14-ماتيتي: اصطلاحي است كودكانه به معناي ماه , در شبان مهتابي مادرها در حالي كه ماه را در آسمان با انگشت نشان میدهند به او نيز میآموزند كه ماه را مخاطب قرار دهد و بگويد : ماتيتي كلا تيتي باباي مرا كجاديدي؟ واژه تيتي در برهان قاطع به اين معني آمده است: کلمهای باشد كه مـرغان را بـدان طلـبند .در اين مفهوم خـوري ها به جای تيتي «توتو» میگویند. كودكان نيز مرغان و جوجگان را با اين لفظ میطلبند. حضرت مولانا تيتي را در مثنوي شريف آورده :
بهر طفلي نو پدر تيتي كند
گر چه عقلش هندسة گيتي كند (مثنوي چاپ خاور 129)
فخر رازي علم را ليتي كند
پيش مرغان ريزد و تيتي كند (از مولوي به نقل از فرهنگ رشيدي)
15-گالچون: گهواره (گالچون گويش خوري است) گهواره ايكه از برگ نخل بافتهاند
16-ساعت خوش كردن: ساعت سعد را انتخاب كردن
17-تاس: كاسه مسي
18-پاي تشته: پاي فنجان (پاي تشته گويش خوري است) سابقاُ دو پايگاه در خور براي تقسيم آب بين كشاورزان بود. پاي فنجان ده زیر (پاي تشته دهژير) پاي فنجان كلاغو (پاي تشته كلاگو)
19-آبكش: آبيار, كسي كه زمين زراعتي را آبياري میکند .
20-بلا به در: عين عبارتي را كه به هنگام برگزاري اين مراسم گفته میشد اين است: «بلا به در، بلا به در، دزد و هيز از ده به در.
21-بيخودي: نا خودآگاه، بي اختيار
22-كلا: كلاغ (كلا گويش خوري است)
23و24-لردترم تين : لرد يعني ميدانگاه و«ترم تين» يعني ميداني كه در آن تار براي كار بافندگي تنند «لرد ترمتين» گويش خوري است و فارسي زبانان خور نيز اين اصطلاح را به همين صورت به كار میبرند : نام لردهاي قديم خور كه همه آنها تغيير شكل یافتهاند از سمت مشرق به مغرب عبارت بودنداز :
1- لرد سرحوضو يا لرد ميرزا بابا (به ساختمانهای مسكوني تبديل شده) 2- لرد عباس علی ( قسمتي از آن قبرستان متروکهای بود كه مراسم تعزیه در آن برگزار میشد و ميدان چوگان بازي نيز بود . امروز به صورت پارك در آمده . پارك مگستان 3-لرد عربها كه محوطه كوچكي از آن باقي مانده 4- لرد ترم تين كه به صورت پارك در آمده و حمام عمومي نيز در آن ايجاد شده است 5- ميدان لرد كه در جوار امام زاده داوود قرار داشت و بعدها ضميمه مسجدالنبي شد 6- لرد قلیها 7- لرد بزها 8- پاياب لرد ( مظهر آب ده زیر).( لرد قلي هاو لرد بزها و پاياب لرد يك جا به صورت ميدان مركزي خور در آمده 9- لرد كنو( لرد كنو گويش خوري است و فارسي زبانان هم آن را به همين نحو بيان میکنند : كن يعني سوراخ وكنو مصغّرآن است يعني سوراخ كوچك 10- لرد كربلايي قاسم غربیترین ميدانگاه خور در محلات كلاغو
25-ترخ: درمنه، بوتهای است بياباني با برگهای ريز و خوشبو كه سبز آن در فصل بهار آذوقه مناسبي است براي دامها. خشك شده آن به واسطه شاخههای نازكي كه دارد سريع الاشتعال است. در گذشته گيرانة آتش بود و از آن در برافروختن آتش روز سده مورد استفـاده قرار میگرفت.
26-چزّه: نام نوعي خار بياباني، سريع الاشتعال .
27-دق: از غصّه مردن. دق دل گرفتن يعني انتقام گرفتن .
28-گتين: چوگان بازي (گوئين- گويش خوري )
29-بُل: گوي را به هنگام چوگان بازي از هوا گرفتن.
30-پشته گانگو: نام تپهای است در منتهیالیه مشرق خور كه سابقاُ با آبادي خور فاصلهای داشت ولي امروز ساختمانهای جديد به آن وصل شده
گانگو گويش است و حرف آخر « واو» علامت تصغير , با حذف واو تغصير از آخر آن به صورت گانگ در میآید كه در گويش خوري داراي دو معني است : گانگ به معـني بانگ اذان و گانگ به معني لال كه هردو را گويشوران يكسان تلفظ میکنند احتمال اينكه در تركيب اضافه پشته گانگو پشته به بانگ اذان نسبت داده شده باشد منتفي است زيرا واو تغصير در آخر گانگ به معني اذان تقريباُ بي معني است . اما در آخر گانگ به معني لال هم داراي معني است و هم درخور متداول است (گانگ: لال گانگو: لالو (گانگ: اذان گانگو# اذانو ) ضمناُ در محلات ده زیر پايابي بنام پاياب « گنگه » هنوز وجود دارد كه گويشوران آن را به اين صورت بيان مي كنند پيو گانگه و
31-آب ده زیر: منظور سر آب ده زیر است كه در مشرق خور و در ابتداي نخلستان ده زیر واقع شـده كه در روزگار گذشته آبشـخور شـتر و گوسـفند و ديگر دامها بود به آن شريعه هم میگفتند
32-كهره: بزغاله
33-كوچ: مخفف كوچوني است به ساكنين محلات ده زیر اطلاق میشود كه در شرق خور ساكنند و به آنها ده زیری هم میگویند
34-بال: مخفف بالوني است به ساكنين محلات كلاغو كه در غرب خور ساكنند گفته میشود به آنها كلاغوني هم میگویند . استنباط نگارنده اين است كه دو واژه بالوني و كلاغوني تحريف رخ داده.به قرينه ده زیری (ده زيري) بالوني هم بايد دهِ بالائي باشد كه تحريف شده و به صورت بالوني در آمده . كلاغو نيز كلائو بوده كه در فرهنگها هم آمده و معاني وزغ , غوك , موش صحرایی و قلياب براي آن ذكر شده (فرهنگ معين, برهان قاطع و فرهنگ عميد)كلانيز به همين معاني است.
35-پوزار: اسم مركّب مخفّف پاي افزار
36- سرچشمه: در ميان دشت درياشوي خور تپهاي است كه دو چشمه در امتداد هم برروي آن واقع گرديده اين تثه خاكي را سر تل مينامند و قله طين نام ديگرِ آن است. لازم به يادآاوري است كه قله طين غير از قلتين است كه پايين دست سرِتل واقع شده و تا چندي پيش غسالخانه خور بود.سابقا از اين دو چشمه مجاور هم يكي سقف داشت كه به آن چشمه سر پوشيده ميگفتند و ديگري سرچشمه كَلو كه سقف نداشت.و غالبا زنان هر دو را در اشغال خود داشتند.در سال 1363قمري مرحوم اسماعيل هنر سرچشمه كلو را هم مسقف نمودكه به مردان اختصاص داده شد. تاريخ بناي آن را مجد(مجنون)در قطعه ي زير آورده است.
به سرچشمه بنا كرده هنر حمام خوش منظر
كزين بنياد ماند نام نيكش تا صف محشر
نه هيزم باشدش لازم نه تونتاب و نه هم ديگي
كه آبِ گرم مي جوشد زصنع خالق اكبر
اگر خواهي بداني ساختمانش در چه سالي شد
هزار و سيصدو شصت و سه شد هجرت ز پيغمبر
........
اگر مجنون فرخ پي بنوشد جامي از آن مي
سمند باد پا را هي كند تا سدّ اسكندر
37- چرخ ريسك: جيرجيرك
38-چنگال يا چنگ مال: نام يك نوع شيريني محلي است كه از خرماي خدشكن (اصيل ترين نخل خور) و سمنو و روغن حيواني و زيره براي ايّام نوروز تدارك ديده میشود.
39-كلوچه ونان بي بي هور: كلوچه نام يك نوع نان شيريني است كه از شير و شكر و آرد گندم روز پيش از نوروز تهيه میگردید . نان معمولي نيز در هر خانهای پخت میشد. و شگون بود كه شب نوروز اين نان درتنور خانه بماند تا بي بي هور كه همان شب به خانه ها سر میزند و از هر تنوري بازديد میکند. نان تنور را متبرك سازد و اين بركت موجب شود كه تنور آن خانه تا نوروز آينده بي نان نماند.
40-كوه سنگ آب: كوهي است در مشرق خور ودر بيست كيلومتري آن. در پائين اين كوه آبگيري وجود داردكه به آن سنگ آب رَوي ميگويند. در ايام گذشته كه آب آشامیدنی مردم خور شور بود و اين آب شور از پاياب لرد مظهر قنات ده زیر تأمين میشد وقتي باراني میآمد اين سنگ آبها كه در کوهساران اطراف خور ديده میشود از آب باران آبگيري میشد . آن عده از اهالي كه دستشان به دهانشان میرسید آب اين آبگيرها را به وسيله مشك و برپشت چارپايان به خور حمل میکردند و اين درست به هنگامي بود كه آب انبارهای خور از آب باران خالي بود.نام كوهساراني كه تعداي از اين سنگ آبها را در خود داشتند از اين قرارند: سر تخت, هونو, كم كهنه، در چرم، سوريژ، مزدادون، سرزاگرد،گن سوقو .
41-بنه بن: درخت بنه كوهي
42-صداي سرخ(صداي آژير): در طول هشت سال جنگ تحميلي بارها اتفاق میافتاد كه اين آژير هنگامي به صدا در میآمد كه نوشداروی پس از مرگ سهراب را به ذهن تداعي میکرد
43- شب كور بغداد. شب كور نام يك نوع بيماري چشم و نام پرندهاي شوم به نام خفاش.كه فقط در تاريكي شب مي تواند پرواز كند.نام ديگرش شب پره است. در اينجامنظور موشك است.
44-هنر:مرحوم اسماعيل هنر فرزند مهدي هنر فرزنداسماعيل هنر فرزندابوالحسن يغما شاعر مشهورعهد قاجار.
45-قطعه معروف ناصر خسرو با مطلع:
حاجيان امدند با تعظيم
شاكر از رحمت خداي عليم
حاجیان آمدند با تعظیم
شاکر از رحمت خدای رحیم
جسته از محنت و بلای حجاز
رسته از دوزخ و عذاب الیم
آمده سوی مکه از عرفات
زده لبیک عمره از تنعیم
یافته حج و کرده عمره تمام
باز گشته به سوی خانه سلیم
من شدم ساعتی به استقبال
پای کردم برون ز حد گلیم
مر مرا در میان قافله بود
دوستی مخلص و عزیز و کریم
.......
46-گودال حيدر:نام محلي از محلات دهزير خور.
47-سيد علي محمد امين:مردي كه شرح احوال او را استاد زنده ياد اقبال يغمايي در كتاب "افرند" ص100 تا 111 به روايت اين بنده آورده و من در جاي ديگر از او چنين ياد كرده ام:
آبشخوران ما خور انگشتري است از دور
نخلش نگين سبزي برگرد نقره ساران
گودالِ حيدرِ آن پيرِ قلندري داشت
بر او گذشته هشتاد، ازسالها شماران
.........
48-حدا:آواز خواندن ساربانان براي شتران تا تندتر راه بروند.
49- وفات سيدعلي در دي ماه1347بود.
چو آهنگ مردن كند جان پاك
چو بر تخت مردن چه بر روي خاك
50-ختايي،نجما،كوثر:نام سه تن بيوه اي كه محل سكونتشان گودال حيدر بود.
51-حاج حسينقلي معلم از معلمان به نام خطهي خور و طبس بود.خطي خوش و طبعي روان داشت بيشتر سروده هايش در مراثي و مناقب اهل بيت است.كتاب مناقب الائمه او در ديماه1335به اهتمام محمود محرري و با مقدمهي دلنشين زنده ياد دكترعلي شريعتي به چاپ رسيده است.
52-شادروان حبيب يغمايي مدير و سردبير مجلهي يغما
53-علي درارديبهشت 1349و منصور(اسماعيل) در اسفند ماه 1359در تهران زندگي را درودگفتند.
54-زنده ياد دكترشريعتي
55-چراغ عمرسوزاند فتيله: از كلمات قصار بذله گوي خورمرحوم يوسف نقوي(كرم بيك).درپايان عمروقتي برادرزاده اش از او پرسيد:عمودرچه حالي؟يوسف بيتامل جواب داد: فتيله مي سوزانم..
(چراغهايي كه سوخت آن را روغن يا نفت تامين ميكردوقتي سوختش تمام ميشدلحظاتي فتيله ميسوزاند. درحالي كه دود مي كرد روشنايي نداشت و سرانجام خاموش مي شد).
56-دهزيروكلاغو:نام دو رشته قنات قديمي و معتبر در خور كه بنياد خور بر اين دورشته قنات استوار است.
57- كويله: غلافي كه شكوفه نخل يا خوشهي نارس ولي شكل گرفته خرما در آن قرار دارد.
58- گل سنجدبنان:اين نسبت به گل كويري سنجد بنان اگر چه مبالغه آميز مي افتد، اما در خور مشهور است كه شميم سكر آور گل سنجد بنان چنان است كه شرم دوشيزگان را ميشكند وآنان را از خود بي خود ميكند و من به ياد دارم كه فصل گل سنجد شاخ بز هاي شيرده را با گل اخرا رنگ ميكردند (گلي سرخ رنگ. در گويش خوري آن راسورنگ مينامند).و معتقد بودند اين گل اثرسكرآور گل سنجد را كه موجب خشك شدن شير در پستان بزها ميشود خنثي ميكند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر